+ A - تاریخ ۱۹ شهریور ۱۳۹۴ - ۲۰:۵۲ کد مطلب: 130989
نسخه مناسب چاپچاپ ارسال به دوست
 
ناصر ملک‌مطیعی: کسی هرگز مانع بازی من نشد
ناصر ملک‌مطیعی: کسی هرگز مانع بازی من نشد

هر وقتي ميکروفن رو مي‌بينم يادم نميره حق‌شناسي داشته باشم نسبت به هموطنان بسيار عزيزم که من رو فراموش نکردند و تحملم کردند تا برسيم اينجا، من وقتي اين دوربين و تشکيلاتو مي‌بينم حالم خيلي خوب ميشه، از آدم 85 ساله‌اي که سال‌هاي زيادي را با چندين نسل در اين مملکت گذرونده و راست يا دروغ منسوب به اينه که آدم صادقيه، مشتيه، آدم جوونمرديه، شما يه کلمه حرف ناسزا، دروغ، بدجنسي را نخواهيد شنيد، چون از اولم حب جاه و مقامي نداشتم و خوشحال ميشم حقيقت را بگم و هيچ چيز برام بالاتر از گفتن حقيقت نيست.

 «فرمون» سينماي ايران در مريضخانه. خبري که بين مردم و طرفدارانش سر و صدا کرد و حسابي بازار شايعات هم داغ شد. گفتند: فرمان رفت.

به گزارش فرهيختگان آنلاين(FDN.IR)، مثل بقيه بزرگان سينماي ايران که از اين خبرها در فضاي پر از سوء تفاهم فضاي مجازي برايشان کم تيتر نکردند. فرصتي فراهم شد تا به صرف يک فنجان قهوه با ناصر ملک‌مطيعي گپ و گفت خودموني داشته باشم و از دوران بازيگري و ماجراي پر از سوء تفاهم ممنوع‌الکاربودنش و علايق شخصي‌اش صحبت کنيم. حالا بايد به قول خودش در فيلم «قيصر» به آن‌ها که شايعه‌پراکني کردند بگويم: «کجايي که دااشِت زنده‌اس». همچنان قرص و محکم و با روحيه بالا و با ابهت فيلم‌هايش صحبت مي‌کند:


هيچ چيز برام بالاتر از گفتن حقيقت نيست
هر وقتي ميکروفن رو مي‌بينم يادم نميره حق‌شناسي داشته باشم نسبت به هموطنان بسيار عزيزم که من رو فراموش نکردند و تحملم کردند تا برسيم اينجا، من وقتي اين دوربين و تشکيلاتو مي‌بينم حالم خيلي خوب ميشه، از آدم 85 ساله‌اي که سال‌هاي زيادي را با چندين نسل در اين مملکت گذرونده و راست يا دروغ منسوب به اينه که آدم صادقيه، مشتيه، آدم جوونمرديه، شما يه کلمه حرف ناسزا، دروغ، بدجنسي را نخواهيد شنيد، چون از اولم حب جاه و مقامي نداشتم و خوشحال ميشم حقيقت را بگم و هيچ چيز برام بالاتر از گفتن حقيقت نيست.

شايعه فوت:
(درحالي که قهوه ميل مي‌کند، مي‌گويد):
به هرحال مردمي که آدمو ميشناسن محبت بيشتري به او دارند، در هر رده و حرفه‌اي ميخوان از حال آدم باخبر بشن، آدميزاده بالاخره ميره مريضخونه، ميره کلانتري چون دعواش ميشه، يا با باجناقش ميره پارک ملت شام ميخوره يا ميره زيارت و ... ما اين کارامون سر و صدا داره خداي نکرده اگه يه آدمم پيدا بشه يه ذره خيلي مراعات آدمو نکنه اتفاقات عجيب غريبي مي‌افته، شايعه مي‌کنن، البته اين شايعات منو اذيت نمي‌کنه که گفتن از دنيا رفتم، من نبايد گله بکنم، اگرم کسي حرفي زده از روي دوستي زده و اينکه اطلاعات نداشته و مهم اينه الان حالم خوبه و هيچي بالاتر از اين نيست، يه وقت يه نارسايي‌هايي است و آدم مجبوره بره مريضخونه‌، من مريضخونه نزديک منزلمو عوض کردم اومدم اونجايي که قلبمو سيزده سال پيش عمل کردم و خوب اينجا بيشتر بر ملاتر شد و اتفاقاتي افتاد، خداروشکر اهالي بيمارستان هم نهايت محبت را کردند و يه ذره هم بايد به شناسنامه نگاه کرد، نبايد انتظار داشت تو اين سن و سال، الان برم بدوم ، بعضي وقتا غصه ميخورم، مجبورم اينو بگم به شما ، من 15 سالم بود رفتم قله دماوند، اون موقع هم مثل الان نبود که هر کسي راه بيافته بره قله را فتح کنه ،خيلي مشکل بود ، سه دسته اون موقع رفته بودن، از تيغه شمالي خيلي سخت‌تر بود که به سمت قله حرکت کني، من به عنوان جوون‌ترين کوهنورد مدال کوهنوردي گرفتم.
(با خنده مي‌گويد):
حالا شما فکر کن در اين سن و سال از پله ميخوام برم بالا بايد دو نفر دستمو بگيرن، بعضي وقتا هم دم پله مي‌ايستم تا يکي دستمو بگيره، البته هنوز پشت فرمون ميشينما، هرچند نبايد بشينم و رانندگي کنم چون پاهام به خاطر مشکل قلبي که دارم نبايد آويزون باشه. روحيم خوبه که حالم خوبه، ولي توانايي‌هام کم شده، مثلا الان دلم ميخواد برم کتمو بردارم ولي نميتونم به راحتي راه برم و بايد يکي دستمو بگيره .

خاطره‌اي که اشک ملک‌مطيعي را در آورد:
چند وقت پيش بود مي‌خواستم از جوي بزرگي رد بشم و هر کاري کردم نتونستم موفق بشم، يه آقايي اومد و دستمو گرفت و کمکم کرد، بعد که رفتم داخل پاساژ تا کارامو انجام بدم، نيم ساعتي درگير کار شدم، وقتي برگشتم ديدم هنوز منتظر من ايستاده، خيلي متاثر شدم، اون مرد منو شناخته بود ، گفتم چرا ايستادي و گفت : «منتظر موندم تا شمارو برسونم»، ببخشيد من بعضي وقتا گريم مي‌گيره، اين آدمي که تو فيلم‌ها بزن بهادر بود و و نميذاشت کسي ظلم بکنه حالا تو زندگي عادي خيلي زود اشکش در مياد.

حال و هواي معلمي
تو مدرسه شروع کارم با ورزش و نمايش بود، چون من انجمن ورزش و نمايش را در دبيرستان اداره مي‌کردم و خودمون (پيس) نمايش را مي‌نوشتيم و بچه‌هاي مدرسه نمايش مي‌دادن، مثلا شب جمعه يا روز جمعه خونوادشونو دعوت مي‌کردن تا بيان تئاترشونو ببينن، بعدشم که يک سال رفتم هنرستان هنرپيشگي. در سال 1327 که سينما در ايران توسط دکتر کوشان شروع شد، من عکسم را دادم و گفتم به بازيگري علاقه دارم، دعوتم کردن براي بازي در فيلم «تب» که کارگردانش پرويز خطيبي بود، البته اون فيلم تيکه تيکه بود و يه تيکه آقاي همايون که سرکار استوار بازي مي‌کرد، آقاي انتظامي هنرمند عزيز و دوست گرامي من، چاقاله بادام مي‌فروخت،منم معاون دکتر بودم.
خنده‌اش مي‌گيرد:در اين فيلم سر يه آْقايي رو بريدم و مثلا طنز بود و بعد از مدت‌ها فهميدم که سر اين آقايي که بريدم «ظهوري» بوده، نه ايشون منو مي‌شناخت نه اون منو.
الان ورزش تغيير کرده، اونوقتا راهپيمايي مد نبود، ورزش اين شکلي نبود، ورزش مثلا زورخانه بود و چيزايي مثل اين. من از اول زمينه ورزشي داشتم اونوقت‌ها بچه‌ها فوتبال بازي مي‌کردن خصوصا کسايي که خونه‌هاشون اطراف مرکز شهر بود، خيابان يخچال که بهترين بازيکنان ما مثل علي پروين اونجا ورزش مي‌کردن، اين زمينه ورزشي براي من يه مقدمه‌اي بود براي شروع کارم.

بيکارشدن ملک‌مطيعي و دوري از ورزش:
اکثر معلم‌هاي ورزش، خيلي ميونشون با من خوب بود، به خصوص اينکه من براي بچه‌هاي دبستان خيلي وقت ميذاشتم و يادمه معاون يه آقاي اتريشي بودم که براي تدريس در مدرسه تربيت‌بدني شش‌ماه با او کار کردم و اين برام خيلي مهم بود. البته تو دکان نونوايي هم بودم ميرفتم کنار دخل واي مي‌ستادم، آدم يه مقداري اختيار دست خودش هست، در اون حرفه‌اي که هست بايد خودشو نشون بده، منم سعي کردم خودمو نشون بدم، اما اين سينما نگذاشت، من راه ورزشو ادامه بدم. الان همه هم دوره‌اي‌هايم بهترين پست‌هاي ورزشي را دارن و جزو بهترين‌ها هستن، در رشته‌هاي مختلف مثل بسکتبال، فوتبال و واليبال و کشتي.
رفقاي کشتي‌گير هم کم ندارم و گرايش زيادي به کشتي داشتم، ورزش زورخانه‌اي هم بلد بودم و يه روز سر مسابقه کشتي به خاطر فن تندري که تخصصش رو داشتم، حريفم را بلند کردم و زماني که روي تشک افتاديم، مچ دستم شکست و دو سه ماه تو گچ بود، ديگه ترسيدم ادامه بدم و البته مي‌ترسيدم گوشم بشکنه. هر چند خودمو با افتخار جز خانواده گوش شکسته‌ها مي‌دونم. بعد در سال 1330 داور کشتي شدم، منتهي بعد دو سه بار قضاوت ديگه نتونستم ادامه بدم، بايد بگم اين سينما منو بلعيد هر چند چيزي نبوديم.
طبع شعرش گل مي‌کند:
گفت که اي سينما اين همه رسوا تو مرا خواستي،
حال که رسوا شده‌ام مي‌روي،
واله و شيدا شده‌ام مي‌روي،
ورزش و سينما هر دو در من عجينه، زماني که در سينما بازي مي‌کردم همان موقع رئيس تربيت‌بدني ناحيه 9 بودم مي‌رفتم سر ورزش و تيم فوتبال تشکيل مي‌دادم و مي‌بردم مسابقات و خيلي هم اين کارو دوست داشتم، اينکه برگردم به گذشته خب اصلا عملي نيست، من حق ندارم گله کنم از آنچه برايم در اين سال‌ها اتفاق افتاده و هرچه هست و گذشت خدا را شاکرم.
دلم ميخواست اون موقع که ديگه واله و شيدا شده بودم و در سينما بودم کاري مي‌کردم، در 42 سالگي متاسفانه ديگه نتونستم کار کنم، قسم مي‌خورم، خداشاهده من نه اهل تملق هستم نه چاپلوسي براي کسي مي‌خوام بکنم، ديگه خسته شده بودم از فعاليت در سينما، ديدم يه فضاييه که جوونا اومدن دارن فعاليت مي‌کنن و خوب اسمشون نميره زير اسم ما و فکر کردم مودبانش اينه که کنار بکشيم، ميدون و فضا رو بديم به جوونا، خداي من شاهده غير از اين هيچي ديگه نبود، هيچ مسئولي به من نگفت: بازي نکن، نيا، بعد از اون هم بارها اومدن دنبالم، گفتن شروع کنيم به کار، ولي من ديگه خودمو با شيريني‌فروشي مشغول کردم و نمي‌تونستم بيکار بمانم.

درباره شايعه ممنوع‌الکار بودنش مي‌گويد:
الان من سالم هستم و گفتن فوت کردم، به هرحال حرف و نقل و قول و حديث درباره آدم زياده، اون حرفارو هم ميزدن براي اينکه به اون شايعه نزديک‌تر بود، چون حتما با خودشون مي‌گفتن دليلي نداشته بازي نکنه. بعدشم من فکر نمي‌کردم بازي نکردنم در سينما انقدر طول بکشه، با خودم گفتم دو سال بازي نمي‌کنم ديگه بد ديدم اين دوسال شد سه سال، شد چهارسال، زمان خيلي گذشت، مي‌خوام بگم واقعا تقصير خودم بود، من بايد زودتر اقدام مي‌کردم، براي همين نشد بازي کنم. بعدم که همين اواخر رفتم با آقاي عطشاني کار کردم براي فيلم «نقش نگار»، ديگه وقتي دوربين را ديدم و حضور بازيگراي خوب الانمون مثل آقاي رادان، آتيلا پسياني و خانم خيرانديش ديدم، ياد گذشته افتادم و گفتم آقا اين نقش و بازي مي‌کنم، ديگه بعد خبر بازي کردنمو همه مجلات و روزنامه‌ها با عکسم منتشر کردند. خب اگه يه مشکلي براي بازي کردنم بود يکي لااقل بايد به من مي‌گفت. مي‌خوام بگم به همون حضرت ابوالفضلي که آقاي رضازاده وزنه‌بردار پرافتخار کشورمون هميشه به زبونش مياره، هيچ مسئولي از ارشاد به من نگفت بازي نکن. آقا اصلا اگه مي‌گفتن بازي نکن، من خب دق مي‌کردم، مثل پهلووني که همه حريف‌هاشو برده، متواضع هست و نوکر همه هست و بعد تو زورخونه جشن باشه بهش بگن نيا، اگه مي‌گفتن نيا شايد حتي خودمو مي‌کشتم.

چرا نرفتيد خارج؟
فکر نمي‌کنم خارج رفتن برام امتياز باشه، غربت چيز خيلي بدي است، من وطنمو دوست دارم، ميشه مگه آدم وطنشو دوست داشته باشه و بذاره بره؟ در همه جاي دنيا مشکلات هست و من وقتي شهروند هستم، خب ممکنه دعوت به مهموني بشم، بعضي وقتا ناراحتي است؛ مثلا ممکنه به خاطر دعوا يا هر چيز ديگه‌اي بري کلانتري، هميشه که نميشه رفت مهموني، من پاهام قرصه روي اين زمين، در مملکتم، اين خاک سفت زير پاهام، خيلي مهمه، من اگه بخوام ناشکري بکنم خيلي بده، ناسپاسي پيش خدا يعني من محکومم.
با بغض مي‌گويد:
نميدونم چه طور بايد براي اين مردم جبران کنم، خدا ميدونه تو زندگيم نه بد کسي را خواستم نه بد نوشتم ، من خوشحالم که يه دست خطي دارم، اگر کلامم اون قدر وسيع نيست که جواب بدم با نوشتن ولي مي‌تونم.

سلطان صاحبقران با علي حاتمي
اميرکبير نقش خيلي متفاوتي براي من بود، مردم حق داشتن اگه خداي نکرده نقشم لق مي‌زد، ولي خوشبختانه بسيار تجربه خوبي بود، خيال مي‌کنم که اين خاطره و بازي کردن در اين نقش براي من يک يادگار خيلي ارزنده است، خدا علي حاتمي را رحمتش کند، خيلي دوستش داشتم، با ايشون «طوقي» و «باباشمل» را هم کار کردم، عالم فرهيخته‌اي بود که حيف شد از دستش داديم، منم تا اونجا که تونستم سعي کردم در قالب اميرکبير فرو برم، يعني واقعا در يک فضاي عميق زندگي مي‌کردم، چون يک همچين مردي که در تاريخ کشورمان بي‌نظير بود و براي سرزمينمان بسيار زحمت کشيد را خيلي دوستش داشتم، ديالوگ‌هاي خوبي هم اين فيلم داشت، حرف‌هاي قابل توجهي هم اميرکبير به ناصرالدين‌شاه مي‌زد و ايرادات بسيار مناسبي مي‌گرفت، به هرترتيب اميرکبير مربي و همدم ناصرالدين‌شاه بود چون در تبريز با همديگه بودن.
مهد عليا، مادر ناصرالدين‌شاه که مي‌خواست قدرت را در يد حکومت پسرش ببيند، تصميم گرفت تا دخترش هم به عقد به اميرکبير در آيد که بيشتر نزديک بشه به تاج و تخت و بتونه اعمالشو پياده کنه.
اميرکبير به ناصرالدين‌شاه مي‌گفت: اين مردم هستند که دوستان و خانواده شما هستند و خانواده شما تنها نزديکان شما نيستند، مردم هستند که بايد مراقبشون باشيد و ببينيد چي مي‌خوان، يه صحنه‌ام داشت که خونه‌نشين شده بود و اميرکبير مي‌گفت: «اين بدبختي ملت ماست که من بايد تو خونه ترتيزک بکارم»، يک بارم ناصرالدين‌شاه به شکار رفته بود و از اميرکبير پرسيد: اون اسب‌ها کجان، اميرکبير هم اون حرف معروف و زد: اسب‌ها سوار شدن و رفتن، يعني شما اينجا بي‌خودي ايستاديد.
موقعي که من نقش اميرکبير را بازي کردم چرا کسي تمجيد نکرد؟ شخصيت من، کاراکتر من در سينما کسي بود که صداقت داشت، اهل لوطي‌گري بود و حق مظلوم را از ظالم مي‌گرفتم و اهل غيرت و تعصب بودم، يه نقشي بازي کردم که همه با خيال راحت بهم اعتماد کنند. درواقع بايد بگم در رفاقت و دوستي با همشون ياعلي گفتم.
دوري از سينما براي من خيلي سخته، به خصوص اينکه از نوجواني يک علاقه‌مندي داشته باشي، وابستگي به حرفه‌ات داشته باشي، خوب وقتي ترک مي‌کني ناراحت ميشي، من سينما رفتن را با ديدن فيلم‌هاي خارجي شروع کردم و در مدرسه‌ام که بودم تئاتر کار مي‌کردم، وقتي هم که سينما شروع شد مشغول شديم، بعضي وقتا صحبت ميشه درباره فيلم و سينما و يه جملاتي مي‌نويسند و مي‌گن فيلم فارسي و سر هم مي‌نويسند، من ايرادي نمي‌گيرم، حق هم دارند، ولي کاش که فضارو مي‌تونستن مجسم کنن بعد تحليل مي‌کردند، الان خداروشکر اين پررنگ بودن سينماي فعلي با اين دستگاه‌ها و تشکيلات و سرمايه و حمايت و بازار و مدرسه‌هاي سينمايي براي امثال من جالبه و خوشحالم چنين پيشرفتي حاصل شده، ولي زمان ما اين چيزا نبود، ما ديالوگ سينما رو بلد نبوديم، نمي‌دونستيم چه طوري براي سينما بايد حرف بزنيم، مثل تئاتر حرف بزنيم؟، مثل مردم کوچه بازار حرف بزنيم؟، مثل زمان قاجاريه حرف بزنيم؟ اينا کم کم پيدا شد، کم‌کم سرمايه پيدا شد و مهمتر اينکه هيچ کس ما را نمي‌شناخت، سينماي آن دوران ايران را فستيوال‌هاي خارجي به رسميت نمي‌شناختن، تنها کسي که سينما را مي‌فهميد فيلمبردار بود ، براي اينکه مي‌دونست از کجا وارد بشيم، از کجا خارج بشيم، صورت درشت چيه، بقيه کارهاشون سطحي بود، اين همه نويسنده بزرگ الان داريم، اصلا نويسنده سينمايي نداشتيم، موزيک نداشتيم، از دوتا صفحه موسيقي استفاده مي‌کردن، کسي نمي‌تونست براي فيلم آهنگسازي کنه، يه عده هم براي سوء استفاده وارد سينما مي‌شدند، مي‌گفتن سينما يه جاي خوبيه و از صبح مشغول شادي و بشکن بالا بندازن و حالا ما يه صد تومن هم مي‌ديم و شريک مي‌شيم از اين چيزا هم متاسفانه بود.
افتخار مي‌کنم براي سينماي الان، دست مي‌زنم و هورا مي‌کشم براي فيلمسازان جوان که وارد بازارهاي جهاني شدند، سينماي ما يک سينماي مورد توجه هست.
من هيچوقت نمي‌خوام خودمو به زور به کارگرداني تحميل کنم. اگر شايستگي نقشي را داشته باشم با کمال ميل مي‌پذيرم، اما اصرار نمي‌کنم، اگر بخوام بازي کنم بايد برام داستاني نوشته شود.
راجع به کلاه و لباس هم بايد بگويم که خوب اين لباس بدون اينکه بخوام بهم ميومد ولي تکرار و مکرراتشم ديگه حوصلم رو سر مي‌برد، منتهي اوني که مردم دوست دارند مورد احترام من است.

فرمون وقتي با ماشين وارد بيمارستان مي‌شود!
ميخوام بگم وقتي تو بيمارستان از ماشينم پياده شدم (اشاره مي‌کند به لوکيشن فيلم قيصر) گفتن دوربين همه چي حاضره؛ رفتم جلوي دوربين و تمرين زيادي‌ام نکردم. منتهي مردم از اين شخصيت فرمون خوششون اومد و به خاطر موزيک خوبي که فيلم داشت و کارگرداني بي‌نظير آقاي کيميايي که خيلي ريزبين بودند و حضور آقاي مشايخي و ... باعث شد که قيصر تو يادها بمونه. اين داستان زندگي مردمه و و چون مردم زندگي خودشان را دراين فيلم مي‌ديدند در نتيجه با اون ارتباط برقرار کردند.
سينماي ما يک سينماي پيشرفته خواهد شد چون مردم ما خيلي علاقه‌مند به اين پرده نقره‌اي هستند، هرچند نسبت به سينماي جهان دير وارد اين هنر شديم اما پيشرفت زيادي داشتيم، ما يه کشوري بوديم سر راه غرب و شرق، يه کشور قديمي و کهنسال، پر حرف و نقد و يه تمدن کهن و با اتفاقات عجيب و غريب و جنگ‌ها و داستان‌هاي مختلف و به هرحال مي‌خوام بگم که اين داستان فيلم‌هاي ما هم بايد از همين اتفاقات و حوادثي باشه که در مملکت‌مان اتفاق افتاده، که ملموس باشه و مردم با آن‌ها آشنا باشن، ما در سينماي خودمون بايد قهرمان داشته باشيم، در فيلم ايراني بايد قهرمان داشته باشيم، مردم قهرمان‌ها را دوست دارند. بعضي وقتا آدم يه کاري رو نمي‌تونه انجام بده، مي‌بينه کسي داره بهش زور ميگه و يقه‌اش را مي‌گيره، حالا به خاطر پولشه، ماشينشه، يا اينکه تو محل ازش مي‌ترسن، مخاطب مي‌گه کاش من جاي اين قهرمان بودم، بعد قهرمان داستان پيداش مي‌شه و به زورگو مي‌گه، ديگه نبينم از اين بازارچه رد شي و در نتيجه اون مخاطب خوشحال ميشه و با خودش ميگه کاش من جاي اين قهرمان بودم، براي همين در طول تاريخ هم همينطور بوده و براي مردم قهرمانان مهم هستند، در سال‌هاي جنگ هم قهرمانان زيادي وجود داشتند و به تصوير کشيدن زندگي مردم به نظرم بايد در اولويت فيلمسازان ما قرار بگيره.
اين ايراده که ممکلت و دوست نداشته باشي، نسبت به ذخاير ممکلتت، سنت‌ها، فرهنگ‌ها، بي‌تفاوت باشي، ما ايراني هستيم، پدر و مادر ما ايراني‌بودن، پدران و مادرانمون اعتقاداتشون خيلي قوي‌تر از الان ما بوده، يادش به خير در زمان ما هميشه سه چهار تا زن مسن بود تا آدم سرش درد مي‌گرفت يه گل گاوزبان درست مي‌کردن و اينا با ارزشه، هنوزم که هنوزه براي فيلم ايراني سنت خيلي تازه است و مي‌تونن در موردش فيلم بسازن، خدا نکنه که اخلاق از بين بره و ما فکر کنيم ديگه بي‌اعتنا هستيم به ايمان و اعتقاداتمان، شما ببينيد در اين سريال‌هايي که در شبکه‌هاي ماهواره‌اي پخش ميشه متاسفانه مردم را به خيلي چيزهاي ناراحت‌کننده تشويق مي‌کنن، ما بايد در تقويت سنت‌ها‌مون که انقدر به خونه و خانوادمون تعصب داريم، حساس باشيم، چه طور ميشه آدم بي‌اعتنا باشه و به نظرم بايد در اين زمينه اقدامي انجام بشه. گفتگوي نامناسب براي سينماي مملکتمان اصلا قشنگ نيست و بهتره که ديگران هم گذشت داشته باشند، گفت که «دليل قافله را هم تغافلي بايد، که نااميد نگردنند قاطعان طريق».

وقتي ملک‌مطيعي با بغض از کم‌رنگ شدن اخلاق و حفظ ارزش‌هاي ديني گلايه مي‌کند:
سنت و فرهنگ ما خيلي با ارزش و قيمتيه، تعصب، غيرت، دوست داشتن همديگه، يا علي گفتن به همديگه، بسم الله گفتن موقع وارد شدن و نماز مادربزرگ و احترام به پدر و مادر و.... اين‌ها خيلي مهمن، اي کاش که اين سنت‌ها و اين صفت‌ها و يادگارهاي گذشته در فيلم‌ها لحاظ بشه و حيفه که از بين بره، انشاالله ما سنت‌ها و فرهنگ و دين و ايمانمان را فراموش نکنيم.

در پاسخ به سوال من که مي‌پرسم شما آدم معتقدي بوديد، قاطعانه پاسخ مي‌دهد:
من از اول جوونيمم آدم خيلي معتقدي بودم حالاشم هستم، هيچوقت تظاهر به اين عمل نمي‌کنم و پز هم نمي‌خوام بدم.

ياد دوران نوجواني مي‌کند و با خنده مي‌گويد:
اگر به شما بگم وقتي نوجوان بودم و تجديد شدم به خاطر همين قضيه يه سال پاي پياده از ميدون خراسون تا شاه‌عبدالظيم رفتم و برگشتم شما باور مي‌کنيد؟ انقدر يعني برام مهم بود که برم زيارتگاه چون آرومم مي‌کرد.
به خاطره‌اي اشاره مي‌کند:
از بروجن که ميري به سمت شهرکرد وسط مسير ايل بختياري يه درختي هست که انقدر کهنه گره زدن مثل درخت زالزالک شده، همه مردم از پير و جوون ميرن نذر مي‌کنن و اين يعني اعتقاد و چه قدر زيباست. هيچي براي من مهم‌تر از اين نيست که اعتقاد دارم و روي در بايستي هم با کسي ندارم.

عشق و علاقه به خدا
زيارتگاه‌ها خيلي تاثير داره، مثلا امام رضا (ع ). همه به ايشان علاقه دارن يا افرادي که رفتن کربلا با امام حسين(ع) بيشتر انس دارن، ولي ارتباط تنگاتنگي با خدا دارم، البته همه امامان عزيز را دوست دارم و خيلي وابسته بهشون هستم اما بيشتر با امام رضا (ع ) دردودل مي‌کنم و خواسته هامو بهشون مي‌گم، اينم ريشه در اين داره که ده دوازده سالم بود با مامانم رفتم پابوس آقا امام رضا (ع) و هنوز هم يادمه، هنوزم دوست دارم فضاي زيارتگاه‌ها را. ميرم شاه عبدالعظيم يا امامزاده صالح.

علاقه‌مند به چهار بازيگر است اما اسم نمي‌برد
چهار بازيگرو دوست دارم ولي اسم نمي‌برم، ورزشکارهارو هم نمي‌تونم اسم ببرم، چون خودم در تيم فوتبال شاهين‌بازي کردم‌، هم استقلالي‌ها، هم‌نفتي‌ها ،هم و سپاهاني‌ها و ... دوست دارم و از کلي رفقاي فوتباليمخاطره دارم.

ختم کلام ملک مطيعي
به عنوان يه آدم معتقد به سرزمينم، علاقه‌مند به دينم هستم و از همه مردم کشورم التماس دعا دارم.

*باشگاه خبرنگاران

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
  • آخرین خبرها
  • پربیننده‌ها
0.2715