+ A - تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۹۵ - ۲۱:۱۵ کد مطلب: 151687
نسخه مناسب چاپچاپ ارسال به دوست
 
یادداشتی بر نمایش کسوف
یادداشتی بر نمایش کسوف

وحید جانفرسا منتقد

در نمایش «کسوف» به نویسندگی و کارگردانی ایوب آقاخانی، زنی کولی در ایران به کلفتی مشغول است که مردی افغان به او دل می‌بازد و چه ساده دل می‌برد از این زنی که در نگاه اول شنگی شوخ‌چشم است، اما پس از رویارویی با مصیبت‌های زندگی مشترک، از این دختر شورانگیز به مادری شوربخت شکل می‌بازد. نسیم ادبی در این نمایش با صحنه ظرفشویی پس از ضیافتی در منزل خانواده‌ای متمول معرفی می‌شود. بازی او با ریکا و ظروف واقعی صورت می‌گیرد که به‌شخصه از دیدن این عوامل رئالیستی در بازی نسیم ادبی اولین سوالی که در ذهن‌مان شکل می‌گیرد این است که این نشانه رئال چه الزامی در این بازی بسیار باورپذیر دارد؟ بازی نسیم ادبی اما از این عامل ناهمخوان به راحتی عبور می‌کند و شاید از همین‌جاست که تصمیم گرفته است کارگردان را به پیروی از حس خوب بازیگر مجاب کند تا هرچه می‌تواند به تقویت ارتباط حسی با نمایش جان‌بخشی کند.
حمیدرضا آذرنگ در نقش مردی با لهجه‌ای شیرین که به خوبی افغان‌ها را در ذهن ما تداعی می‌کند، خودنمایی می‌کند. آذرنگ که این شیرینی کلامش را در بازی خویش نیز مورد تاکید قرار می‌دهد، آن‌گونه که خود می‌گوید خانه به‌دوشی در جست‌وجوی سامان است و ازدواجش با عشق ایرانی منتهای تقلای او در این آرام‌طلبی است. نمایش با صحنه استنطاق او آغاز می‌شود و تماشاگر را در این وهم زودگذر حضور در نمایشی طنز بر حباب خیال به پرواز درمی‌آورد. سقوط این پرواز در حباب مایع ظرفشویی شناور در لگن ظروف ناشسته صحنه دوم به سقوطی سنگین ختم می‌شود که در صحنه استنطاق نسیم ادبی بر اشک‌های این زن دردمند جاری می‌شود. آذرنگ در بازی خود از حس پرهیز می‌کند و این حس‌گریزی تا حدی است که حتی هنگامی که مستنطق از او در مورد اصالت فرزندش و میزان وفاداری زنش می‌پرسد، سکوت مرد با خنده تماشاچی همراه می‌شود. گاهی به‌نظر می‌رسد بازیگر بیشتر نگران لهجه‌اش باشد تا حسی که به تماشاچی منتقل می‌کند، اما این فقدان حس او را البته نسیم ادبی به خوبی جبران می‌کند تا ما از آذرنگ تنها تکنیکی استادانه انتظار داشته باشیم. همان‌طور که تنها صدای ایوب آقاخانی را در نقش سوم این نمایش می‌بینیم، نقش کارگردان نیز در این نمایش در درجه سوم اهمیت قرار گرفته، با این تفاوت که ما صدای کارگردان را نیز کمتر در موسیقی این کسوف آقاخانی در گوش می‌شنویم.
از لحظه‌ای که با دیدن یک عامل کاملا رئال مانند تشت ظرفشویی با اسکاچ و ریکای آبی‌رنگ در دستان نسیم ادبی شوکه می‌شویم تا جایی که حمیدرضا آذرنگ در صحنه‌ای دیگر یک سیب‌‌زمینی آب‌پز واقعی را پوست می‌کند و با تکه‌ای نان‌لواش به ثریا تعارف می‌کند، آن هم در نمایشی که همه‌چیز نشانه‌های صحنه‌ای است و تنها سیم‌های خاردار جلوی صحنه واقعی می‌نمایند  –که البته حس بیگانه‌سازی شدیدی هم بین تماشاچی و بازیگران به وجود می‌آورد و ما دنیای داستان را با سیم خاردار دور از دنیای خود احساس می‌کنیم-  تفکرات کارگردان را با خود بیگانه می‌یابیم و نقش کارگردان در آفرینش نمایشی ناتمام می‌نماید. به‌نظر می‌رسد کارگردان خود نیز در تردید است که نمایشی رئال داشته باشد، ناتورالیستی کار کند یا استیلیزه؟
تدوین هوشمندانه نمایشنامه با فلاش‌بک‌های مابین استنطاق بعد از دستگیری و زندگی این زوج فقرپرور، فرصت اینتروالهای فلاکت و خوشبختی را برای یک ریتم نوسان‌دار در اختیار کارگردان گذارده است که می‌توانست فضایی در کشمکش را با تناوب میان عدم‌انقباض و انبساط نمایشی به تصویر بکشد. اینکه نویسنده خود کارگردان نیز هست و از این امکان طلایی در نمایش چشم‌پوشی کرده است ما را در حیرت خمارانگیزی به شگفتی می‌کشد. حتی صحنه نیز در اختلاف سطح پیش‌صحنه و پس‌صحنه بر این اختلاف فاز نمایشی دلالت دارد، اما المان‌های کارگردانی در این شرایط کاملا مهیا خبر از بی‌خبری می‌دهند.
گستردگی مسئولیت‌های کارگردان در وفور عناصر نمایشی از چشم ایوب آقاخانی پنهان می‌ماند و با دوچندان افسوس از توان بازیگرانی چنین توانمند که برای ما دیداری نمی‌شود‌، از نوسان بازی میان حال و گذشته باز می‌مانیم و لاجرم به یکنواختی حس تراژیک غالب رضایت می‌دهیم. این نقص کلی شاید جایی برای ایرادات جزئی نمی‌گذارد، اما در جایی که برف مصنوعی بسیار کمرنگی در صحنه آخر به‌کار گرفته شده، اگر از نبود صدای مردمی که در صحنه‌های آغازین که باعث می‌شوند بازیگران صدای یکدیگر را به‌خوبی نشنوند، متعجب ماندید منصفانه حق دارید.
نمایشنامه کسوف از ساختار قابل‌توجهی برخوردار است. دو روایت موازی که یکی در زمان حال است و دیگری در زمان گذشته و این یکی از آن دیگری رمزگشایی می‌کند.
 اگر از پارادوکس نادیده گرفته شدن این نکته بارز در نمایشنامه توسط کارگردان بگذریم، به مهم‌ترین سوالی می‌رسیم که باید پاسخ داده شود؛ هدف اصلی کارگردان در اجرای این نمایش چیست؟ اگر از سوال‌های فلسفی و اجتماعی شروع کنیم با اشاراتی که به تروریسم و طالبان می‌شود هم دل خوش کنیم، در آخر به همان منطقه صفری می‌رسیم که در نمایش مطرح می‌شود؛ نه این‌سو و نه آن‌سو، نه این کشور و نه آن کشور، نه این دیدگاه و نه آن یکی؛ کارگردان قصد ایجاد اثری هنری داشته که در آفرینش آن توفیق چندانی نیافته است. این امر در نمایشنامه شاید نشانه‌هایی به دست دهد، زمانی‌که صحبت از مرز افغانستان است و حرف از حزب کموله و عراقی‌ها به میان می‌آید (واقعا نویسنده از اینکه شمال‌غرب ایران به این درگیری‌ها مربوط است و جنوب‌شرق ایران حتی میدان مین هم ندارد بی‌خبر است؟) و حتی نام داستان که کسوف است از قدم‌گذاردن کودکی در میدان مین در مرزهای جنوب‌شرقی ایران با افغانستان خبر می‌دهد. اینها همه و همه ما را از یک چیز مطمئن می‌کند؛ اینکه نویسنده به‌دنبال ایده‌آل‌های ملی و ایرانی نیست، چراکه تاریخ و جغرافیای معاصر برایش چندان آشنا نمی‌نماید. با درنظر گرفتن تمام این عناصر در اجرای نمایش کسوف، ما با کوله‌باری از حیرت و پرسش‌های بی‌پاسخ تماشاخانه باران را ترک می‌کنیم.

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
  • آخرین خبرها
  • پربیننده‌ها
0.2213