+ A - تاریخ ۱۶ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۴:۱۴ کد مطلب: 25294
نسخه مناسب چاپچاپ ارسال به دوست
 
پنجاه و نه ثانیه
پنجاه و نه ثانیه

وحيد باقري:اگر صداي خنده‌ه­اش بلند نمي‌شد و به طرفش سر نمي‌چرخاندم حالا خيالم راحت بود كه نماز ظهر را پشت سر خليفه توي بهشت مي‌خواندم. اما حالا... عقربه ساعت شايد به پانزده ثانيه رسيده باشد. نمي‌دانم. به ساعتم نگاه مي‌كنم. ده ثانيه گذشته. از كجا معلوم كه خودش باشد.

 هر كسي مي‌تواند سه تا خال روي صورتش داشته باشد و دندان نيشش هم كمي كج درآمده باشد. او اينجاست؟ توي اين كافرستان؟ محال است. دوباره نگاهش مي‌كنم. با بغل دستي‌اش حرف مي‌زند. لب‌هايش كش ‌آمده  و روي گونه‌هايش هم چال افتاده. مثل همان وقت‌ها با نگاهش مي‌خندد. با خودم مي‌گويم اين محبوبه نيست. اما اگر باشد چي؟ حتما مرا شناخته. وقتي برگشتم داشت نگاهم مي‌كرد. حتما شناخته بود كه آن طور نگاهش روي صورتم ماند. همان نگاه خيره عجيب را داشت. 17 ثانيه گذشته. نه، نمي‌تواند شناخته باشد با اين ريش با اين قيافه. نه، نشناخته.
وقتي يعقوب ديناميت‌ها را دور كمرم مي‌بست گفت: خوش به سعادتت. وقتي ضامن چاشني را توي جيب بغل كتم جاسازي مي‌كرد گفت: به حالت غبطه مي‌خورم. مي‌خواهم همان‌طور كه يعقوب گفت پاك و طاهر بروم، با خوبان محشور شوم. اگر مي‌گفتم نه، ديگر اين سعادت نصيبم نمي‌شد. اگر گفته بودم نه شايد دوباره نمي‌ديدمش. 20 ثانيه. اتوبوس ايستگاه بعدي مي‌ايستد خدا كند پياده شود. برمي‌گردم مي‌بينم كه همان جا نشسته. حركت اتوبوس مرا به جلو خم مي‌كند او را هم. سايه ساختمان‌هاي روبه‌رو روي صورتش مي‌دوند. يعقوب و مسلم مرا تا ايستگاه رساندند. آن طرف خيابان كنار باجه تلفن ايستادند تا اتوبوس آمد. همان‌طور كه قرار بود رديف وسط كنار پنجره نشستم. ‌ديدم‌شان كه حركت اتوبوس را با سر دنبال كردند.
دستم را برايشان بلند كردم اما هر دو سربرگرداندند. اتوبوس شماره 322 دور شهر. در ساعت پر رفت و آمد روز، بايد خودم را توي اين اتوبوس منفجر كنم. مثل گلي كه در ميان علف‌هاي هرز مي‌شكفد. وقتي نشستم اتوبوس تقريبا خالي بود. غير از چند زن كه در انتهاي اتوبوس و يكي دو پيرمرد روي صندلي‌هاي جلو نشسته بودند، كس ديگري نبود. نور صبح كج تو مي‌آمد و راهروي وسط اتوبوس را دو تكه روشن و تاريك كرده بود. توي تاريكي نشستم. چند ايستگاه بعد وقتي اتوبوس شلوغ‌تر شد دست كردم توي جيب كتم و ضامن چاشني را كشيدم. درست همان موقع بود كه صداي خنده‌اش بلند شد. يعقوب گفته بود بعد از اينكه چاشني فعال شد يك دقيقه بعد بمب منفجر مي‌شود. سي ثانيه. كف دست‌هايم خيس شده. بايد كاري كنم. داد بزنم كه من مي‌خواهم اتوبوس را منفجر كنم فرار كنيد. بايد بروم طرفش و به او بگويم كه پياده شود. بايد به او بگويم كه سال‌ها دنبالش گشتم. بايد به او بگويم كه تسبيحي را كه 15 سال پيش به من داده بودي دارم. نگاه كن. گرچه كمي مات و رنگ و رفته شده. از روي پيراهن چنگ مي‌زنم به تسبيح توي گردنم. دستم مي‌رود روي كمربند ديناميت دور كمرم. نگاهم مي‌افتد به عقربه ساعت؛ سي و پنج ثانيه. به آدم‌هاي توي اتوبوس نگاه مي‌كنم. همه خيره به جايي نامعلومند. كنار من مردي پسربچه‌اي را روي پاهايش نشانده. بچه زل زده به من. ماشين كوكي دستش است. گاهي ماشين را مي‌كوبد به پاي پدرش و صداي انفجار درمي‌آورد. نگاهم را ازش مي‌گيرم. لابد وقتي اتوبوس تركيد از روي پيراهن زرد و آبي‌اش مي‌توانند جسدش را تشخيص دهند. كاش دورتر نشسته بودند.
اتوبوس مي‌ايستد. ايستگاه بعدي آدم‌هاي بيشتري سوار مي‌شوند. اتوبوس شلوغ‌تر مي‌شود. اگر محبوبه توي اتوبوس نبود حتماً خيلي خوشحال مي‌‌شدم. هر چه بيشتر بهتر. چند نفر هم پياده مي‌شوند. دوباره نگاهش مي‌كنم. ديگر نمي‌خندد. از پنجره به بيرون خيره شده. خودش است. آب دهانم مثل قلوه سنگي گلويم را مي‌شكافد و پايين مي‌رود. سر مي‌چرخاند حالا دارد به من نگاه مي‌كند. پنجاه ثانيه. چشم‌هايش را ريز كرده  و لبخند محوي روي لب‌هايش مي‌آيد. لابد دارد سعي مي‌كند چيزي به خاطر بياورد. گردنش را بلند مي‌كند سعي مي‌كند از لابه‌لاي آدم‌ها مرا ببيند. اتوبوس راه مي‌افتد. شلوغ است. پر شده. آدم‌ها تنگ هم دست به ميله سقف گرفته و ايستاده‌اند. ماشين از دست پسر بچه مي‌افتد. صدايش مي‌پيچد توي گوشم. بلند مي‌شوم. راه باز مي‌كنم. به زور. هشت ثانيه مانده. هنوز در باز است. پنج ثانيه. خودم را مي‌رسانم جلو در. چهار ثانيه. سرعت اتوبوس كم است. مي‌پرم بيرون. سه ثانيه. محبوبه كف دو دستش را چسبانده به پشت پنجره و به من نگاه مي‌كند. دو ثانيه. يك ثانيه. دست مي‌برم به گردنم. يك ثانيه. تسبيح را مي‌كشم بيرون و نشانش مي‌دهم.

نظر ها
افزودن جدید
babak.rabii@yahoo.com   |65.49.14.xxx | 2011-06-09 21:16:51 

be in migan dastan kootah..basakhtar...ali bood...shayad bavaretoon nashe,,man ye dastan kootah dashtam be name entehary,,,90% shabihe in dastane,,,,valy mihem ine ke harf be in khooby montaghel
beshe,,nevisande ziade.dast marizad,,refigh.

spideh   |67.228.174.xxx | 2011-06-10 00:30:22 

khoda be ghalmet barekat bede....zarbane ghalbam bala rafte vaghean onja bodam ytoye otubos

zhino   |65.49.14.xxx | 2011-06-10 01:49:27 

ye hesi daram ama nemidunam khoob ya bad ama tahe delam khali shod

الهام   |173.236.127.xxx | 2011-06-10 01:57:06 

بسیار زیبا و تاثیر گذار

ناشناس   |65.49.14.xxx | 2011-06-10 16:28:19 

تعلیق سازیت منو پوکوند خوراکه این صحنه هارو بدی دست حاتمی کیا بسازه

مانا  - Who loves   |82.169.222.xxx | 2011-06-10 20:31:37 

پس توهم يك روز دلت براي كسي طپيده ،پس توهم آرزو خاطره را درك مي كني و رنگ خاطره و عشق وعاشقي را مي شناسي ؟ اي
كاش ،قبل ازاينكه به حوريان به توهم فكر مي كردي ،يكبار ديگر به قلبت مي انديشيدي ،يكبار ديگر براي قلبت مويه مي
كردي و براي بدست آوردنش ،غسل زندگي مي كردي نه مرگ ! واقعا زيبا و تكان دهنده بود. با سپاس مانا نثاري

فرهاد  - 59 ثانیه   |87.241.98.xxx | 2011-06-10 21:58:58 

خوب کردی که عشق ات را به ایمانت نفروختی . خوب کردی که عشق ات را در دست هایت فشردی و مردی . تسبیح عشق و اختیار تو
اینک در دست های من است که ذکر عشق بگویم و از تعصب ایمان بپرهیزم . زیبا و هوشیارادنه نوشتی دوست من . می پسندم ات
.

kk  - ??   |91.194.91.xxx | 2011-06-10 22:47:23 

خوب آخرش چی شد؟ترکیدی یا نه؟اگر ترکیدی به بهشت رفتی یا جهنم؟اگر بهشت بگو ما هم بریم بترکیم.اگه جهنم که به
جهنم خودت کردی که لعنت بر خودت باد.

milad   |209.190.38.xxx | 2011-06-11 10:28:15 

akharesh chi shod?

وحید  - ....   |69.175.107.xxx | 2011-06-12 15:25:20 

داستان زیبایی بود....

مونمونی   |216.108.235.xxx | 2011-06-16 04:38:03 

فوق العاده بود

ناشناس   |68.71.131.xxx | 2011-06-16 08:45:03 

خوب چی شد ؟ منفجر شد یا به محبوبه رسید ؟! چرا مارو تو این موقعیت قرار می دین ؟!

محمد   |69.175.64.xxx | 2011-06-16 17:16:02 

خیلی زیبا بود و تکان دهنده

مهتاب   |178.18.19.xxx | 2011-06-19 10:23:28 

خیلی جالب بود،

فاطمه   |91.98.198.xxx | 2011-06-30 16:18:39 

بسیار زیبا بود

همایون   |212.86.69.xxx | 2011-07-31 00:52:36 

تبریک. سپاس

نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
  • آخرین خبرها
  • پربیننده‌ها
0.2823