+ A - تاریخ ۱۸ فروردین ۱۳۹۲ - ۱۲:۴۹ کد مطلب: 63044
نسخه مناسب چاپچاپ ارسال به دوست
 
کلوپ کتابخوانی دو نفره
کلوپ کتابخوانی دو نفره

فرهیختگان/آرمین منتظری: معمولا عادت دارم که از یک کتابفروشی مشخص کتاب بخرم. نمی‌دانم چرا! اما به‌طور غریزی هر وقت که قصد کتاب خریدن می‌کنم ناخودآگاه به سمت کتابفروشی همیشگی می‌روم.

 البته گاه پیش آمده که کتابفروشی مورد نظرم را عوض کرده‌ام؛ یا به دلیل برخورد بد فروشندگانش که علتش تعویض فروشنده قبلی بوده یا به دلایلی نظیر فروختن کتاب به قیمتی غیر از قیمت پشت جلد. حالا چند سال است که از یک کتابفروشی کمی پایین‌تر از میدان ولیعصر(عج) خرید می‌کنم. خوب است. کتاب‌هایش در دسترس هستند و سیستم جست‌وجوی کامپیوتری کتاب هم دارد و فروشندگانش هم مودب و مطلع هستند. اما آنچه که درخصوص این کتابفروشی قابل گفتن است عادتی است که یکی از فروشندگان( یا شاید صاحب کتابفروشی) پا به سن گذاشته این فروشگاه دارد. نمی‌دانم این عادتش فقط مختص به من است یا اینکه درخصوص دیگران هم وضع به همین منوال است.
هر وقت که برای خرید کتاب به کتابفروشی می‌روم بعد ازمدتی که کتاب‌های مورد نظرم را انتخاب می‌کنم و برای پرداخت پول‌شان به سمت صندوق می‌روم آقایی که پشت کانتر نشسته است در حالی که یکی‌یکی کتاب‌ها را برمی‌دارد و قیمت‌شان را وارد نرم‌افزار حسابرسی‌اش می‌کند به ناگاه دست به زیر کانتر می‌برد یک کتاب بیرون می‌کشد:« این کتاب را خوانده‌اید»؟ اگر خوانده باشم که هیچ. اگر نخوانده باشم اما کتاب را در خانه داشته باشم، باز هم هیچ. اما به محض اینکه بگویم نخوانده‌ام با ولعی عجیب درخصوص کتاب تعریف می‌کند و می‌گوید: «این را هم ببر. پشیمان نمی‌شوی. این کتاب نایاب هم هست». یکی دو بار اول که این کار را کرد با خود گفتم شاید چون تازه مشتری‌اش شده‌ام دوست دارد به خواندن تشویقم کند. اما بعدها گاهی اوقات این رفتارش برایم برخورنده بود و گاهی هم از خودم آزرده می‌شدم. برخورنده بود از این جهت که معمولا دوست دارم در کتاب خریدن خودم دست به انتخاب بزنم. حتی از اینکه کسی کتابی را به من پیشنهاد کند هم زیاد خوشم نمی‌آید. اما آزرده می‌شدم از این جهت که معمولا نمی‌توانم به یک پیشنهاد فرهنگی جواب منفی بدهم و از اینکه از این کار ناتوانم ناراحت می‌شدم. آخر یکی، دو مورد از پیشنهاداتش واقعا کتاب‌های مزخرفی بودند( البته از نظر من). قبل از عید بود که برای خرید چند کتاب از هاروکی موراکامی به آن کتابفروشی رفتم. فکر می‌کنم روی هم رفته حدود 40 هزا رتومان کتاب از موراکامی خریدم. وقتی رفتم که پول‌شان را پرداخت کنم باز هم همان رویه تکرار شد. دستش را زیر کانتر کرد و یک کتاب بیرون کشید:« این کتاب رو خوندی پسرم؟» کتابی بود به نام «چنگیزخان». اول با خودم گفتم این هم از آن دسته کتاب‌هایی است که به صورت سری در خصوص اینجور آدم‌ها نوشته می‌شود و اصلا معلوم نیست چقدرشان موثق هستند. ناگهان به یاد ویترین یک کتابفروشی در شهر کوچک‌مان افتادم که هر روز بعد از مدرسه از مقابلش رد می‌شدم و کتاب‌هایی از این دست مثل نادرشاه افشار، تیمورلنگ و... در آن ردیف شده بود. گفتم: «زیاد از چنگیز خوشم نمی‌آید.» گفت: «من هم خوشم نمی‌آید. اما این کتاب را از دست نده. نویسنده‌اش یک روس است که کتابی تاریخی را به سبک رمان نوشته است.» با خودم گفتم مثل اینکه این بار هم نمی‌توانم جواب منفی به او بدهم. قیمت کتاب را نگاه کردم. 10 هزار تومان بود. گفتم: «باشد، این را هم می‌برم.» در طول تعطیلات کتاب‌های موراکامی را می‌خواندم. اما چند شب پیش با خودم گفتم بگذار ببینم این چنگیزخان کیست. کتاب را برداشتم. 10 صفحه اول کتاب مجذوبم کرد. ترجمه کتاب بسیار عالی بود و توصیف‌ها بسیار دقیق، واقعگرایانه و مصور. با خودم گفتم از این کتاب خوشم آمده. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم این آقا مرا به یک کلوپ کتابخوانی محقر دعوت کرده است؛ کلوپی متشکل از من و خودش. البته نمی‌دانم. شاید دیگرانی هم باشند که عضو این کلوپ هستند و من خبر ندارم. در هر صورت سرگرمی خوبی است. حالا دیگر این مساله که این بار چه کتابی را از زیر کانتر بیرون خواهد کشید برایم جذاب است. برایم هیجان‌انگیز است که ببینم این بار نوبت کدام کتاب است.
این ستون هر هفته یکشنبه‌ها به چاپ می‌رسد. می‌توانید نوشته‌‌هایتان، تجارب اجتماعی و خاطرات‌تان را درخصوص کتاب و کتابخوانی به آدرس ایمیل This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it ارسال کنید تا با نام خودتان در همین ستون چاپ شود.

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
  • آخرین خبرها
  • پربیننده‌ها
0.3668