+ A - تاریخ ۱۵ شهریور ۱۳۹۲ - ۱۳:۳۱ کد مطلب: 75703
نسخه مناسب چاپچاپ ارسال به دوست
 
نوستالژی برای دربی
نوستالژی برای دربی

فرهیختگان/مهدی وزیربانی: نوستالژی همیشه برای باور ابرهای دل ماست، فرقی نمی‌کند لای گره سبزه‌های سیزده‌بدر پیدایش کنی یا در هلهله صدای بوق «ممدبوقی» که رفت توی حنجره‌اش فریاد بزند که آدم تنها وقتی به چیزی دلبسته باشد، تنش مثل تنه داغدار درخت بعد از رفاقتش با تبر چطور می‌لرزد، پرچم که می‌رقصانی توی باور همه سال‌های زندگی‌اش یک عکس، یک غرور، یک لانگ‌شات تصویر روزهایی می‌شود که عکس سیروس قایقران را با لباس قوهای انزلی کنج دفتر خاطراتت چسبانده‌ای. به تمام جهان که نگاه می‌کنی خاطرات زندگی‌ات شاید خلاصه...


نوستالژی همیشه برای باور ابرهای دل ماست، فرقی نمی‌کند لای گره سبزه‌های سیزده‌بدر پیدایش کنی یا در هلهله صدای بوق «ممدبوقی» که رفت توی حنجره‌اش فریاد بزند که آدم تنها وقتی به چیزی دلبسته باشد، تنش مثل تنه داغدار درخت بعد از رفاقتش با تبر چطور می‌لرزد، پرچم که می‌رقصانی توی باور همه سال‌های زندگی‌اش یک عکس، یک غرور، یک لانگ‌شات تصویر روزهایی می‌شود که عکس سیروس قایقران را با لباس قوهای انزلی کنج دفتر خاطراتت چسبانده‌ای. به تمام جهان که نگاه می‌کنی خاطرات زندگی‌ات شاید خلاصه شود در یک صندلی، یک سوت، یک پیراهن که قرمز باشد یا آبی چه فرقی دارد، ما همه بچه‌های یک پرچمیم!
«لنگفر» پرچم که می‌زد صورت کش‌دار و الفبای سلیس صورت ناصرخان بود که در حجاز دروازه‌های سال‌های زیاد این چمن به هر طرف که بغض می‌شد برای یک نیمه‌ورزشگاه شیرجه می‌زد و می‌شد اسطوره قلب بچه‌هایی که صبح‌ها کفاش بودند و غروب‌های امجدیه را با پرچم‌فروشی سیر می‌کردند، همایون سرطلایی که تورهای زیادی را با قلب خودش لرزانده بود، شاید بی‌هیچ‌ثروتی حالا شکسته پشت غرور روزهای بزرگی چله نشسته باشد که ما با ممد بوقی فریاد می‌زدیم: پرسپولیس استقلال ایران! پای همین حوض که بنشینی همان گنجشکک‌ اشی‌مشی می‌افتند لای گیس‌های زمان و ما را پیر می‌کند از همان جوانی‌هایی که پشت لیدرهای خودمان نعره زدیم، خندیدیم، بغض کردیم، حرف‌ می‌زنم از پرچم‌هایی که رای خنده پنجره‌های شهر فریادهای سرخورده نوجوانی‌های ما بود، حالا دوباره دربی دوباره قرمزته- آبیته- اما یادمان باشد ممد بوقی بود، ناصر حجازی بود، صفر ایرانپاک بود و... پشت تمام این حرف‌ها دل‌هایی است که برای نوستالژی‌های زنده خودش بغض می‌کند، دلم می‌خواست همان کبوتر قرمزی بودم که بالای سر پرچم‌های آبی وحشت‌زده بال می‌زد یا همان پسربچه‌ای باشم که هنوز فحش دادن به انسان‌ها را بلد نیست و پیراهن خوشرنگ آبی به تنش زیباترین پرچم دنیاست. دلم می‌خواست رویم را که می‌گردانم، توی جایگاه ناصرخان بود با همان چهره آرامش کنار فریادهایی که می‌گفت: عقاب آسیا با ماست... ناصرخان مرا ببخش به خاطر تمام فحش‌هایی که به تو داده بودم، به خاطر تمام حرف‌های زشتی که زدم... اما شاید دیگر فرصتی نباشد تا بگویم: «ناصرخان خیلی دوستت دارم لامصب» باورهای عمومی شکل‌های عمومی‌تر دارد، حالا که باور من پیراهن سرخ پرسپولیس است و اعتقادم پرسپولیسی بودن، یک لیاقت بزرگ باید روی سکوها نشان بدهم که رقص پرچم سرخ عشق با ادبیات عشق باورپذیرتر است. سطرهای پایانی‌ام را پیشکش می‌کنم به تمام پسربچه‌های فقیری که در میان‌شان زندگی کردم، پرسپولیسی شدم و پرسپولیسی خواهم مرد: «پرسپولیس توی رگه بچه نازی‌آباده بچه تهرونه، تو ذاته خون بچه جنوب‌شهره، وسط قلب اون بچه‌های دست‌فروشیه که همیشه با باختش چمباتمه بغضشون‌رو به چمن زمین گره می‌زنند و با بردش رنگین‌کمون شادی رو به ابرهای آسمون می‌بخشند. زیر بال تموم کفترهای نازی‌آباد رد خون سرخه پرسپولیسه، باید زیر تیغ آفتاب با ممد بوقی فریاد می‌زدی: «پرسپولیس سرورته!» تا بفهمی عشق‌بازی بچه جنوب‌شهری چه شکلیه، جمعه 30 میلیون بچه فقیر بی‌لاک و بزک و قر و فر برا پرسپولیس به قامت دست می‌زنند، برای بردش یا برای باخت، هیچ فرقی نداره، عشق کجای قضیه بایسته! تموم زمین خاکی‌های نازی‌آباد و دوراهی قپون و فلکه شالی‌های خزانه بخارایی و دولاب و خیابون عارف برای بچه‌های فقیر پرسپولیسی که با واکس و پرچم‌فروشی عاشق‌ترین هستند، سوت می‌زنند؛ همین و بس.

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
  • آخرین خبرها
  • پربیننده‌ها
صندلی جاکفشی ایکیا ایران
0.3091