+ A - تاریخ ۶ دی ۱۳۹۲ - ۱۶:۲۱ کد مطلب: 81282
نسخه مناسب چاپچاپ ارسال به دوست
 
ققنوس «بم»
ققنوس «بم»

محمدعلی علومی :الف- شهرها و آبادی‌های این میهن پیر و پر از مصایب، سرگذشت‌هایی جالب توجه دارند، زیرا افزون بر ستم‌های خانمان‌برانداز اجتماعی و سیاسی همچون هجوم قوم مغول و دیگر اقوام بیابانگرد و جنگ‌های مداوم ملوک‌الطوایفی، بلاهای طبیعت، خاصه زمین‌لرزه نیز، پیوسته دست‌اندرکار ایجاد تراژدی بوده است. 10سال قبل زلزله بم بود؛ فاجعه‌ای چنان بزرگ که توجه جهانیان را جلب کرد و بعد زلزله در لرستان بود و در آذربایجان و سیستان‌وبلوچستان و... و جهان همچنان بر مدار اندوه می‌گردد!

ب- بعضی از شهرهای ایران سرگذشتی چون آدمیان دارند که متولد می‌شوند و می‌بالند و می‌میرند، مانند شهر شوش که در تمدن و فرهنگ ایلام (عیلام)، به‌مثابه گوهری درخشان بود و مرد... و یا تمدن حاشیه هلیل که پیش از تمدن و فرهنگ بین‌النهرین به وجود آمده بود و سرانجام درگذشت تا در این اواخر تکه‌پاره‌هایش به غارت مافیای غالب بر فروش عتیقه‌جات برود.  اما بعضی از شهرهای ایران شباهت به پرنده‌های اساطیری دارند و شهر بم همچون ققنوسی است که از خاکستر خود می‌بالد و سربرمی‌آورد...
پ- اوج مدنیت و فرهنگ بم و آبادی‌های پیرامون آن (نرماشیر)، متعلق به دوران اساطیری تاریخ ایران، دوران کیانیان است. (نرماشیر)، نریمان‌شیر، نریمان‌شهر، منسوب به نریمان، جد رستم است و نام (بم) برگرفته از نام بهمن است، پسر اسفندیار. آرتور‌کریستینسن، کیانیان را امیران محلی در شرق و شمال‌شرقی فلات ایران می‌داند و در خیلی از کتاب‌های کهن ایرانی، چنین گفته شده است که بهمن ابن اسفندیار بود که کوروش را مامور کرد تا نواحی غربی فلات ایران را از بی‌سروسامانی درآورد و قوم بنی‌اسراییل را از ستم بابلی‌ها رها سازد. در بعضی از همان متون قدیمی، دانیال نبی را دایی کوروش می‌دانند و در تورات، کوروش کبیر به سبب همان آزادسازی قوم یهود و بنای دوباره بیت‌المقدس، مسیح معرفی شده است.  زرتشت جهت تبلیغ باورهای اهورایی به کیانیان پناه برده بود و در همان سرزمین شرقی بود که دین جدید او پذیرفته شد و به‌تدریج در باورهای زرتشتی، دریاچه هامون، جایگاه نگهداری سوشیانت‌ها محسوب شد.  اما گذشته از اساطیر، در فرهنگ مردم (بم) و (نرماشیر)، قصه‌های زیادی درباره (بم) و چگونگی و درواقع، چرایی بنای آن وجود دارد.
ت- در باورها و فرهنگ مردم بم است که بهمن، ‌پور اسفندیار، پس از اطلاع از درگذشت رستم، به سیستان و زابل هجوم برد. زال و رودابه را در قفس کرد و سپس در حدود بم کنونی، فرامرز پسر رستم را دستگیر کرده و از (دارآباد)، دار آورد و در (دارزین)، فرامرز را به دار زد. (این نام‌ها، نام دو آبادی در کنار شهر بم است و خیلی از ساکنان آنجاها، فرامرزپور نامیده می‌شوند، چون که بر این باورند که از بازماندگان و نسل فرامرز هستند.) از آن پس، بهمن جهت تسلط بر سیستان، دستور داد که ارگی بنا نهند که به نام او (ارگ بهمن)، ارگ بم نامیده شد.  این ارگ در طی زمان، از عهد اساطیر به‌بعد کارکردهای چندگانه‌ای داشت، کارکرد نظامی برای تسلط بر اقوام بیابانگرد، کارکرد بازرگانی، چون که در مسیر جاده ابریشم بود، کارکرد کشاورزی و کارکرد صنعتی، زیرا پارچه‌های بافت بم و کرمان، در همان دوران باستان و بنا به قول استاد باستانی‌پاریزی، حتی در مصر و شام نیز خریداران زیادی داشت.
ث- میان کیانیان و هخامنشیان، آمیختگی‌هایی است، آنطور که در بعضی از متون قدیمی، بهمن را معادل اردشیر درازدست نیز دانسته‌اند و یا ویشتاسب را همان گشتاسب، پذیرای دین زرتشت دانسته‌اند و در عین حال، میان اساطیر و باورهای زرتشتی با باورهای بنی‌اسراییل، شباهت‌های زیادی است. آنطور که زرتشت را بعضی از متون قدیمی، همان حضرت ابراهیم دانسته‌اند.  و یا هفت امشاسپند، معادلی از شمعدان هفت‌شعله است و یا جمشید در بنای «ورجمکرد» و جهت نجات هستی از سرمای زندگی‌سوز، شباهت دارد به کار حضرت نوح در بنای کشتی و یا کارکرد کیکاووس در پرواز به آسمان و دستیابی به قلمرو آسمانی نظیر نمرود است و کالسکه پرنده به قالیچه پروازکننده شبیه است و همچنین (فریسیان) در قوم بنی‌اسراییل، باورهایی در دوزخ و پردیس، کمابیش  نظیر باورهای زرتشتیان داشته‌اند و... اما هنوز در باب این اشتراکات فرهنگی و باورهای مینوی کار درخور توجهی در ایران انجام نشده است.
ج- اساطیر، پس از تغییر باورهای مینوی و یا بعد از تغییر نوع معیشت و نحوه گذران و امر تولید، به فرهنگ مردم واپس می‌نشیند. بم و نرماشیر متصل به زابل و سیستان، یکی از مراکز چهارگانه حکمت خسروانی در کنار خراسان بزرگ و سرزمین مادها (ماد همان ماه است و ماهان کرمان، مکان آرامگاه شاه نعمت‌الله ولی، متصل به قوم مادهاست و شاید یکی از مراکز مهم مغ‌ها بوده است) و پارس و شوش...
باری به‌هرحال، آن باورها، حالا در فرهنگ مردم بم و نرماشیر هنوز قابل ردیابی است. (هرچند با مهاجرت‌های وسیع، آن باورها دارند از میان می‌روند) اما من که مدتی شاگرد شادروان سیدابوالقاسم انجوی‌شیرازی، مشهور به پدر فرهنگ مردم بوده‌ام، در همان مناطق و به‌خصوص در بم و نرماشیر به قصه‌های حیرت‌آوری برخورده‌ام که نشانگر ارتباطات با مردم چین و هند و از دیگرسو، نشانگر باورهای مهری و زرتشتی بوده است. همچنین بعضی از اصطلاحات و باورها، نشانگر فرهنگ یونانی است، مثلا در کوهپایه‌های جبالبارز، مردم و خاصه کهنسالان به قصه اولیس و غول یک‌چشم، منتها به روایت محلی، باور دارند و یا به پاشنه پا «آشیلو»ی پا گفته می‌شود، با افزودن «واو» تحبیب یا تصغیر به (آشیل) یا چاقوهای ساخت (راین)، شباهت تمام به شمشیرهای یونانی دارند و هکذا...
چ- در دوران تاریخی و در زمان ساسانیان، باز شهر بم مورد توجه واقع می‌شود. اردشیر بابکان که کمابیش تمام شهرهای مهم فلات را تسخیر کرده بود از عهده تصرف ارگ باستانی بم (که در همان زمان نیز ارگی کهن محسوب می‌شد)، بر نمی‌آمد. حاکم (و یا به قول قدما، شاه) شهر، هفتواد بود که به شدت و به‌سختی در برابر اردشیر و لشکریانش مقاومت کرد.  شرح ماجرا در کارنامه اردشیر بابکان، آمده که یکی از اولین دروغ‌های تاریخ مکتوب ایران در بیان همین جنگ است. در آن متن قدیمی وانمود شده که هفتواد به جهت جادوگری و آنکه دارای اژدهایی جادویی بود، توانست اردشیر را شکست دهد، آنطور که او به اطراف رودبار کنونی در جنوب استان بگریزد و در آنجا باز نیرویی گرد آورد و با نیرنگ بر اژدها دست یابد، قدرت جادویی هفتواد را محو سازد و پیروز شود.  آشکارا این برداشت، دروغ است وانمود می‌شود که اردشیر نیروی اهورایی و مخالف قدرتمند سلطه او، نیروی اهریمنی (صاحب اژدها) و جادوگر بوده است و در عین حال، کارکرد اردشیر در آن متن، نمونه‌برداری از ایزد تشعتر، ایزد تیر و باران‌ساز است. معادل و نظیر با نمونه اساطیری و مندرج در «یشت‌‌ها»، ایزد تیر دو‌بار با دیو خشکی می‌جنگد که بار اول شکست می‌خورد و بار دوم پیروز می‌شود.
و اژدهایی که آب‌ها را محبوس ساخته است نابود می‌شود و آب‌ها جاری می‌شوند (در قصه‌های برخاسته از اساطیر) و جهان تروتازه می‌شود! باری به‌هرحال، در «ارگ بم» و در دومین قلعه، برجی وجود داشت که بنا به باورهای مردم، آن برج به کت کرم، مشهور بود و گفته می‌شد که آن برج، جایگاه نگهداری اژدها بوده است. (کت، کد، کده، جایگاه است.) همین متن وارد شاهنامه نیز شده است. از آن پس، بم که مورد بی‌مهری ساسانیان بود، دوران زوال مدنیت خود را پیمود و دیگر هرگز به آن جایگاه بلند و مهم خود در دوران‌های گذشته نرسید. اما بیان واقع این است که مناطق شرقی ایران، تحت نفوذ اشکانیان، در برابر سلطه‌گری جدید مقاومت داشتند که یکی از درخشان‌ترین آن مقاومت‌ها از جانب هفتواد صورت گرفته بود. اردشیر در ضمن سلطه بر سرتاسر ایران و جهت حفظ یکپارچگی فرهنگی، دیانت زرتشتی را گسترش می‌داد و خود این امر نیز با مقاومت مردمی مواجه می‌شد که باورهای متفاوت، نظیر مهرپرستی و یا حتی پرستش عناصر طبیعت را داشتند. نمونه‌ای از آن در جنگ رستم و اسفندیار دیده می‌شود که از قول رستم می‌آید در خطاب به اسفندیار، پهلوان زرتشتی که:
«چه نازی به این تاج لهراسبی
به این تازه آیین گشتاسبی؟
که گوید برو، دست رستم ببند
نبندد مرا دست، چرخ بلند»
مقاومت دلیرانه هفتواد، نمونه قبلی نیز دارد. هنگام هجوم اسکندر به شهر بم که اهمیت فراوان سوق‌الجیشی و نظامی در آن منطقه بیابانی داشت، یکی از سرداران محلی با لقب «آسپیکان» با شجاعت زیاد، مقاومت کرد (مانند آریوبرزن) و به مرگی دردناک کشته شد اما یک آبادی مهم در پیرامون ارگ، هنوز به نام آن سردار هخامنشی، «آسپیکان» نامیده می‌شود که بی‌تردید لقبی است بزرگ، زیرا «آس» به معنای سنگ است در لغاتی مانند آسیاب، سنگ و آب و آسمان، مکان سنگ بنا به باورهای کهن، آسمان گنبدی سنگی بود بر بالای زمین و با دستآس، آسیاب دستی ... و پیکان، تیر است و در مجموع، معنای دارای پیکان سنگی و آسمانی را می‌دهد. همچنین خود ارگ بم نیز مانند تمام بناهای مهم و شهرهای بزرگ مطابق با اصل اساطیری ساخته شده بود. ارگ بم، نظیر «ورجمکرد» بنای جمشید به امر اهورا، سه قلعه تودرتو داشت، نشانگر سه اصل اندیشه نیک و گفتار نیک و کردار نیک...
ح- سابقه قدیم و قوی در مدنیت و فرهنگ کهن و در عین حال پیوستگی مداوم تاریخ شهر (که با وجود ناملایمات زیاد و ویرانگر از جانب طبیعت و یا در جدال‌های ملوک‌الطوایفی هرگز نابود نشد) باعث شده است که این شهر به‌سرعت خود را با شرایط دنیای جدید تطبیق دهد و در مواردی حتی پیشرو نیز باشد. در جنبش مشروطه، رفعت نظام نرماشیری در جهت دفاع از دستاوردهای مشروطه و با افکار مترقی و انقلابی، حتی لشکری تهیه دید و جهت خلع حاکم مستبد کرمان، آن شهر را محاصره کرد اما بنا به خیانت توپچی او و خیانت تعدادی از سران عشایر، رفعت‌نظام دستگیر و در (بردسیر) کرمان همراه با یار نزدیکش، رییس شهربانی کرمان، هردو به دار زده شدند و در باور مردم بردسیر است که آن درخت خشکیده و چوبه دار رفعت‌نظام پس از آن جنایت مستبدان و خوانین محلی، سرسبز شد و رویید و بالید. رفعت‌نظام شهرت سرداران مشروطه مانند ستارخان و باقرخان را ندارد به چند دلیل: نخست بیابان‌های وسیع است که کرمان و بم را احاطه کرده و هیچ گزارشگری نمی‌توانست از آن‌همه صحرای بی‌آب و آذوقه بگذرد تا حماسه (و یا تراژدی؟) رفعت‌نظام را به اروپا گزارش کند و بعد، برخلاف تبریز که بلافاصله با مدنیت و فرهنگ‌های توسعه‌یافته همجوار بود، کرمان و بم به اقوام بیابانگرد می‌رسیدند که درک و دریافتی از انقلاب شهری و قانونگرایی مشروطه نداشتند و دیگر چه‌هاوچه‌ها... اما یاد آن دلیر بزرگمرد در دل‌ها گرامی است. (استاد باستانی پاریزی چندصفحه‌ای درباره رفعت‌نظام نگاشته‌اند.) از همین منظر و در ادامه افکار و رویکرد رفعت‌نظام که وابسته به حزب انقلابی اجتماعیون و با اندیشه‌های سوسیال‌دموکراسی بوده و خواهان تقسیم اراضی خوانین و تحصیل رایگان و اجباری همه زن‌ها بودند و امثالهم، در اواخر دهه 40 و متاثر از جنبش‌های چریکی جهان، دکترعباس دانش‌بهزادی به چریک‌های سیاهکل پیوست، دستگیر شد و بنا به قول آرش از شکنجه‌گران نامدار رژیم سابق، ساواک، پاهای او را در شکنجه و با اره قطع کرد. پدر او را ناچار کردند که به دربار تلگراف تبریک ارسال کند و ساواک در شهر شایعه کرد که عباس قصد داشته در بازار بمب منفجر کند و روز عاشورا در امامزاده، مردم را بکشد که... فرح نیز به بم آمد و درخواست‌ها و نامه‌های مردم را جمع‌آوری کردند تا به اطلاع برسد (و من در آن زمان خردسال بودم و همراه با دیگر بچه‌های مدرسه‌ها ما را به استقبال بردند) این شعر شاملو در تصویر آن زمان است که: «خندند مسخ‌ گشته و گیج و منگ/ مانند مادری که به امر خان/ خندد بر نعش چاک‌چاک پسر/ ساید ولی به دندان‌ها، دندان.» پس از ماجرای عباس، تعداد زیادی از دانشجویان بم به آن جریان پیوسته و در رده‌های بالا قرار می‌گرفتند و به‌طرزی بدیهی به حبس و شکنجه‌های شدید گرفتار می‌شدند... اما موضوع منحصر به جریانات اجتماعی نبوده، بلکه در هنر نیز، این شهر در مواردی پیشرو بود. نخستین هنرپیشه زن ایران در فیلم «دختر لر»، خانم صدیقه سامی‌نژاد (طایفه‌ای که خود را از بازماندگان سام، پدر زال می‌دانند) بود. هرچند که آن فیلم رویکردی انسانی و اخلاقی داشت اما خانم سامی‌نژاد که تابویی را شکسته بود، آن هم در دوره‌ای که زن رسما ضعیفه و لچک‌به‌سر و پاشکسته نامیده می‌شد، چنان ملامت شنید که به‌کل از عالم هنر برید و سرانجام در انزوا و تنگدستی چندسال قبل درگذشت و به گمانم هر ملت دیگر قدردان هنر و دلیری چنین انسانی بود و ما، حتی سینماگران نیز، هیچ سراغی از آن روانشاد نگرفتند! در موسیقی و آواز نیز، بم پیشروانی چون شادروان داریوش رفیعی داشته که بعضی از تصنیف‌های او، مانند «زهره» و «گلنار» جاودانه هستند یا استاد «کورس سرهنگ‌زاده» و البته گل سرسبد آواز ایران، شادروان ایرج بسطامی است که یکی از دوستان عزیز من بود.
در علوم نیز، آن شهر کوچک و البته پر از شور زندگی، پیشروانی داشته است که نمی‌شود نامشان را خط زد و حذف کرد. استاد پرویز شهریاری، زمانی که قصد گردآوری قصه‌های زرتشتیان کرمان را داشتم و به دفتر «چیستا» رفتم، از لهجه‌ام متوجه اصلیت من شدند و توضیح دادند که خود ایشان نیز اصلیت بمی دارند. پدرشان در قیصریه زرتشتی‌های بم، قپاندار بوده و با درگذشت او، مادر خانواده همراه فرزندانش به کرمان می‌رود تا در کارخانه خورشید کار کند و استاد پرویز شهریاری از همان نخستین روزهای کودکی آموخته رنج و کار بار می‌آیند و... . در طبابت و پزشکی، امثال دکتر افلاطونیان و دکتر منتظری و دکتر رحمت اشتهار ملی دارند. در ادبیات نیز، محمدعلی جوشایی شاعری بسیار تواناست که اشعار کم‌نظیری دارد و اهورا ایمان ترانه‌سرایی قدرتمند است. این مقاله ناقص دارد به پایان می‌رسد و دریغم می‌آید که یادی از نوازنده توانای تار و سه‌تار، روانشاد مهدی یوسف‌زاده نشود که شاگرد ارشد و امید استاد حسین‌ علیزاده بود که مدت‌ها قبل، بر سر جوانمردی جان داد و خود را فدای دوستان آهنگسازش کرد. یاد همه‌شان به نیکی بادا، زیرا بم ققنوسی است، هربار می‌سوزد و از خاکستر خود برمی‌خیزد، نواخوان و مسحورکننده...
توضیح: شهر بم در هنگام زلزله، حدود صدهزارنفر جمعیت داشت. گزارش مذکور با توجه به جمعیت کم و فاقد امکانات اولیه و همچنین دوری زیاد از مرکز ایران و حتی دوری از مرکز استان (200کیلومتر راه بیابان تا کرمان و هزارو200کیلومتر تا تهران فاصله دارد که به‌خصوص در گذشته‌ها فاصله‌ای بسیار بعید بود) باری به‌هرحال از این منظر مهم است که شور زندگی همیشه در این شهر شعله‌ور بوده است. نیاکان ما، برهوت بیابان را با تلاش طاقت‌فرسا به گلستان و بوستان تبدیل می‌کردند و این زحمت و کار، ارزش محسوب می‌شد و در عین حال همدلی را می‌آموخت طوری که مسلمان و زرتشتی و یهودی و شیعه و سنی و درویش اهل حق و... همه در کنار یکدیگر باادب و مهربانی می‌زیستند. با چنان پس‌زمینه‌ای بود که در سال 84، کوشیدم تا اولین جشنواره سرتاسری طنز و کاریکاتور در بم اجرا شده و استادانی مانند شادروان عمران صلاحی و منوچهر احترامی در طنز مکتوب از داوران جشنواره بودند و بعد دیگر آن جشنواره با بی‌مهری مسوولان مواجه و تعطیل شد. همچنین تاکنون هیچ نهادی حمایت نکرده است تا بتوانم با فراغ بال و آسودگی خیال فرهنگ مردم و قصه‌های آن منطقه را گردآوری کنم که به‌مثابه گنجی گرانبها در معرض زوال روزافزون است با این‌همه:‌
شرح این هجران و خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر!
ناگفته نماند که پدر و مادر و برادر جوان من در آن زلزله تاریخی و هولناک درگذشتند و همچنین است خیلی از دوستان گرامی من مانند ایرج بسطامی و محمود اماندادی (که کارگر نقاش بود) و... این مقاله بیان احترام فراوان به درگذشتگان زلزله بم و دیگر جاهای وطن نیز هست و... والسلام!
 

منبع: روزنامه شرق

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
  • آخرین خبرها
  • پربیننده‌ها
0.2352