+ A - تاریخ ۲ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۶:۲۲ کد مطلب: 82010
نسخه مناسب چاپچاپ ارسال به دوست
 
دیدار با عزاداران
دیدار با عزاداران

علی‌اکبر قاضی‌زاده: رسم است که ما اهالی مطبوعات به همه عالم و آدم کار داشته باشیم؛ غیراز خودمان. خدا بیامرزد علیرضا فرهمند را که روز یکشنبه گذشته، باز گروهی از ما را در مسجد نور گردهم آورد.

فرهمند را از تحریریه «کیهان» دهه 50 شمسی می‌شناسم. نگاه تیزی به اطراف داشت. از پدیده‌ها و اشخاص نکته‌هایی را می‌دید که دیگران نمی‌توانستند ببینند. می‌گفت وقتی تصمیم به ازدواج گرفت، پدرش به او گفت: «زن، برای آسایش انسان خلق شده است!» می‌گفت: «سن آدم از رقمی که می‌گذرد، از دیگران احترام می‌بیند. خرفتی پیری اما مچ آدم را باز می‌کند.» در بهار 70، گزارش مفصلی از سفر به لیبی آوردم و تحویلش دادم تا در هفته‌نامه آیینه چاپ شود. گفت: «بد نیست؛ به شرطی که کوتاهش کنی.» بهانه آوردم که چنین است و چنان و خلاصه‌بشو نیست. مدادش را گذاشت روی میز. با آن خنده معروف که چشمانش را از پشت عینک کلفت، چون نقطه‌ای نشان می‌داد، گفت: «هیچ شاهکاری نیست که قابل‌خلاصه‌کردن در یک صفحه نباشد!»  در عالم روزنامه‌نگاری اما دو جمله تاریخی دارد. در «جامعه» و «توس»، دبیر بین‌الملل بود. مطلبی را آورد و روی میز حسین قندی گذاشت. گفت: «نظر، نظر شماست». قندی گفت: «خود شما استادید. جسارت نمی‌کنم.» گفت: «من، هرکه باشم، حالا گروهبانم. مدیر تحریریه و افسر فرمانده شما هستید و وظیفه من اجرای دستور است.» پس از تعطیلی آن دو روزنامه، مدتی وقفه افتاد. روزنامه بعدی را که همان گروه خواستند درآورند، سراغ فرهمند رفتند. سر باز زد. اصرار کردند. جوابی داد که باید همه روزنامه‌نگاران جدی بگیرند: «شما می‌خواهید روزنامه جناحی منتشر کنید. دو حالت دارد: یا برنده می‌شوید یا بازنده. اگر بردید، من کاره‌ای نخواهم شد و همین روزنامه‌نگار باقی می‌مانم. اگر باختید، من هم باید در جزای شما شریک باشم.» در ظاهرش، جالب‌ترین ویژگی فرهمند، قید کم او نسبت به ظاهر و پوشیدن بود. کتاب و روزنامه و کاغذ و این‌چیزها را در کیسه‌های نایلونی یا پارچه‌ای (حتی از جنس گونی و دسته‌دار) می‌ریخت و با خود همه‌جا می‌برد. برای نوشتن، مداد را به وسایل دیگر ترجیح می‌داد. همیشه چند مداد تیز در دسترس داشت. هرگز ندیدم به جلوه‌های ظاهری پیرامون خود، توجه کند. از چیزی اگر تعجب می‌کرد، تمام چهره‌اش، حیرت را بازتاب می‌داد. به هر چیزی نمی‌خندید، اما خنده‌اش کامل و سرخوشانه بود... بگذریم علیرضا فرهمند یک فرهیخته ناب بود. روانش شاد باد.  داشتم درباره عادت‌های خودمانی می‌نوشتم. مراسم که تمام شد، شنیدن دو جمله تکراری دوباره به یادم آورد که چه‌کاره هستم. اول: «بابا تو کجایی؟ نباید سراغی از ما بگیری؟» مثل اینکه من چندسالی مفقود شده باشم و حالا سروکله‌ام پیدا شده باشد. همیشه جواب می‌دهم: «نشانی لطف کنید، جبران می‌کنم.» دوم: «مگر اینکه اینجاها همدیگر را ببینیم» که البته این جمله جواب ندارد. گو اینکه مجلس ختم و مسجد چندان جای بدی هم برای تجدید دیدار نیست. بعضی همکاران هم گله می‌کنند: «باشگاهی، قهوه‌خانه‌ای، جایی باید باشد که ما بتوانیم همدیگر را هرچند وقت یک‌بار ببینیم.» فکر بدی نیست. اما حاضرم قسم بخورم اهالی این حرفه به چنان جایی هم سر نخواهند زد.

 

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
  • آخرین خبرها
  • پربیننده‌ها
صندلی جاکفشی ایکیا ایران
0.2828