+ A - تاریخ ۲۱ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۰:۴۲ کد مطلب: 87323
نسخه مناسب چاپچاپ ارسال به دوست
بهزاد عشقی
کمدی مسخره و سالن سینما و تکرار تاریخ
کمدی مسخره و سالن سینما و تکرار تاریخ

آیا سرچشمه استعداد کیمیایی خشکیده است و دیگر نمی‌تواند فیلم خوبی بسازد؟ صحنه‌های نخست این فیلم نشان می‌دهد چنین نیست. مشکل این فیلم و بسیاری دیگر از فیلم‌های اخیر کیمیایی از فیلمنامه‌های مغشوش و ناپرورده‌اش حاصل می‌شود.

می‌گویند تاریخ دوبار اتفاق می‌افتد؛ بار اول به شکل تراژدی ‌و بار دوم به صورت کمدی مسخره. این نظر یکی از فیلسوفان قرن نوزدهم است و این گفته را در تقبیح عملکرد لویی بناپارت طرح می‌کرد که فامیل ناپلئون بناپارت بود و می‌خواست سیاست‌های ناپلئون را مکرر کند و به خیال خود یک امپراتوری بزرگ به وجود آورد.
اما حاصل کارش کاریکاتوری مضحک از عملکرد آن مرد تاریخ‌ساز بود. مسعود کیمیایی در فیلم رضا موتوری (1349) سالن سینما و اصولا موضوع فیلمسازی را به یکی از کانون‌های معنایی فیلم خود بدل کرده بود. در این فیلم رضا بر پرده سینما بود و گرچه رویاپردازی سینمای پیش از انقلاب را به سخره می‌گرفت اما خود غرقه در رویاهایی بود که سینمای حادثه‌پرداز غرب و به‌خصوص سینمای آمریکا به وجود می‌آورد. به‌عنوان نمونه به همراه دوستش عباس‌قراضه نقشه سرقتی را می‌کشیدند و به اجرا درمی‌آوردند که در جزئیات بی‌شباهت به یک فیلم حادثه‌پرداز غربی نبود. 

در واقع به نظر می‌رسید فیلمنامه فیلمی حادثه‌ای را البته به شکل خامدستانه در واقعیت پیاده می‌کردند. در یکی از صحنه‌های فیلم، ‌رضا با اوباشی که به خاطر سهم‌خواهی تعقیبش می‌کردند، جلوی پرده سالن تابستانی یک سینما درگیر می‌شود. اوباش به رضا چاقو می‌زنند و او دست‌های خون‌آلودش را بر پرده سینما می‌کشد. به این ترتیب واقعیت پرده را خونین می‌کند و رویاآفرینی‌های فریبنده سینما را زیرسوال می‌برد. سینما و اصولا فیلمسازی در این فیلم با ساختار روایی فیلم انطباق درونی داشت و به شکل تحمیلی از فیلم سر درنمی‌آورد.

یعنی اینکه کیمیایی با پیش‌داوری تصمیم نگرفته بود با سنجاق‌کردن چنین صحنه‌هایی فیلمی باب‌میل منتقدان و برای تفسیرهای منتقدانه به وجود ‌آورد. این منتقدانی چون پرویز دوایی بودند که چنین صحنه‌هایی را کشف می‌کردند و به اعتبار آن حتی ضعف منطق داستانی فیلم را موجه جلوه می‌دادند. اما اکنون کیمیایی عامدانه سینما متروپل را به مکان اصلی رویدادهای فیلمش بدل می‌کند ‌تا مصالح لازم را در اختیار دوایی‌‌های دوران، برای تفسیرهای منتقدانه قرار دهد. غافل از اینکه همین سینما به عامل مهم سقوط فیلم بدل می‌شود. چند صحنه نخست فیلم؛ چه از نظر روایت و چه به لحاظ اجرا، بسیار جذاب، رعب‌انگیز و تکان‌دهنده هستند.
چند مرد مهاجم به دنبال زنی به نام خاتون هستند. این زن کیست و مهاجمان چه از او می‌خواهند؟ فیلمساز در این صحنه‌ها اطلاعاتش را قطره‌قطره می‌دهد و مخاطب را کاملا با خود همراه می‌سازد. بازیگران به درستی انتخاب شده‌اند و بازی‌ها برانگیزاننده و تاثیرگذار است. فیلم ریتم مناسبی دارد و نمابندی‌ها درست است و کاملا در خدمت قصه است. در این صحنه‌ها آدم‌ها پرگویی نمی‌کنند و گفت‌وشنودها کاملا سینمایی است و در خدمت شخصیت‌ها و کشاکش آدم‌ها قرار می‌گیرد. اما وقتی خاتون ‌با بازی مهناز افشار ‌پا به سینما متروپل می‌گذارد، انگار زمان متوقف می‌شود و داستان از رمق می‌افتد و فیلم به یک‌باره جذابیت خود را از دست می‌دهد. از این پس آدم‌ها به جای آنکه زندگی کنند، ‌فقط درباره آنچه رخ داده است و آنچه قرار است رخ بدهد، ‌صحبت می‌کنند. به جای آنکه مکالمه کنند فقط شعر می‌بافند و جملات قصار می‌گویند. به جای اینکه سینما در خدمت زندگی قرار بگیرد، ‌زندگی همچون عکس‌های روی دیوار منجمد می‌شود.

از این پس دیگر فیلمی وجود ندارد و ما آدم‌های چهل ساله و زیر چهل‌ساله‌ای را می‌بینیم که نوستالژی سینما دارند و مدام فیلم‌های سیاه و سفیدی را می‌بینند که سال‌ها قبل از تولدشان ساخته شده بود و ‌باید نوستالژی هفتاد سالگان باشد. اصولا سینما و سینمابازی در این فیلم بدل به رویدادی دراماتیک نمی‌شود و در نتیجه در مخاطب نیز تاثیر نمی‌گذارد. اصلا چرا ‌باید اتفاق‌های فیلم در داخل سینما متروپل رخ بدهد. اگر این اتفاق‌ها، در یک باشگاه بیلیارد یا در یک رستوران یا در هر مکان مفروض دیگر هم رخ می‌داد، ‌مطمئن باشید تفاوت چندانی در رویدادهای فیلم ایجاد نمی‌کرد. از این پس دیگر بازی‌ها نیز کششی ندارند و تاثیری در مخاطب به جا نمی‌گذارند. به‌خصوص فروتن و پولاد، چون نقش تعیین‌کننده‌ای در سیر حوادث ندارند، ‌به اشخاص بی‌عمل و بیکاره‌ای بدل می‌شوند که فقط پرگویی می‌کنند و درباره همه‌چیز فلسفه می‌بافند.

به راستی چرا چنین می‌شود؟ آیا سرچشمه استعداد کیمیایی خشکیده است و دیگر نمی‌تواند فیلم خوبی بسازد؟ صحنه‌های نخست این فیلم نشان می‌دهد چنین نیست. مشکل این فیلم و بسیاری دیگر از فیلم‌های اخیر کیمیایی از فیلمنامه‌های مغشوش و ناپرورده‌اش حاصل می‌شود که نه با معیارهای روایت کلاسیک خوانایی دارد و نه روایت جدید و نوآورانه‌ای را پیشنهاد می‌کند. نخستین فیلم کیمیایی بیگانه بیا (1347) بود و پرویز دوایی ضمن نقد مشفقانه‌ای به این فیلم، از کیمیایی خواست که به خود بازگردد و به جای تاثیرپذیری از سینمای هنری اروپا، از تجربیات زیست‌شده‌اش تاثیر بگیرد. کیمیایی با درس‌آموزی از این اندرز از فیلم قیصر سردرآورد و در راس هرم فیلمسازی ایران قرار گرفت. امیدواریم اکنون نیز چنین کند و فیلمنامه کارآمدی را دستمایه قرار بدهد و اثر درخشان دیگری بر گنجینه آثار ماندگار خود بیفزاید. 

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
  • آخرین خبرها
  • پربیننده‌ها
0.257