+ A - تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۲:۰۱ کد مطلب: 87722
نسخه مناسب چاپچاپ ارسال به دوست
رضا مهدوی‌هزاوه
خانه، گاهی هم سپید است
خانه، گاهی هم سپید است

مرد زمردین لباس‌هایش را از روی چوب‌رختی برداشت. سال‌ها تلاش کرده بود «غول» بشود. تایتانیک دم در خانه‌اش ایستاده بود. کلادیوس‌ها دشنه داشتند. همه‌جا زمین چمن بود. همه‌جا توپِ گرد بود. همه جا دود قلیان بود.

مرد زمردین لباس‌هایش را از روی چوب‌رختی برداشت. سال‌ها تلاش کرده بود «غول» بشود. تایتانیک دم در خانه‌اش ایستاده بود. کلادیوس‌ها دشنه داشتند. همه‌جا زمین چمن بود. همه‌جا توپِ گرد بود. همه جا دود قلیان بود. 

همه‌جا اشک ِ بچه‌های طلاق بود. همه می‌جنگیدند که مثل مرد زمردین بشوند. همه می‌خواستند فروغ بشوند. همه آرزو می‌کردند «مِسی» بشوند. مرد زمردین می‌خواست به مسجدسلیمان برود. آنجا که نفت بود. آنجا که رفیق بود. نفت و رفیق که باشد اسباب طرب مهیاست. مرد سوار تایتانیک شد.

سهم او قسمت درجه یک کشتی بود. نامزدش روی فرش قرمز قدم گذاشت. هملت در قسمت درجه دو بود. نقاش بود و منتظر «غول» شدن بود. منتظر ارتقا بود. تمام رنج‌ها از آرزوی ارتقا نبود؟ به مرد گفتم: دیشب خواب یک مُرده دیدم که به روزگارِ برزیل و غول‌های فوتبال و سینما می‌خندید. مُرده در خواب گفت: وقتی به سرزمین ِ مرگ بیایی از «غول» خبری نیست. مُرده گفت: همه در زمین ِ چرک می‌جنگند که غول فلسفه، سینما و فوتبال بشوند.

مُرده گفت: دکتر شریعتی تنها سرگرمی‌اش در آن دنیا گوش دادن به بنان است و محمدعلی جمالزاده تنها دل‌خوشی‌اش خوابیدن عصرگاهی روی صندلی چوبی خود است و گابریل گارسیا مارکز مدام از همه معذرت می‌خواهد که در دنیا «غول» بوده است.

مُرده گفت: فروغ هر شب می‌گوید خانه‌ چندان هم سیاه نبود. به ما گفته بودند شرط غول شدن، ندیدن سپیدی‌هاست. مُرده گفت: همه غول‌های بزرگ دنیا هر شب از بلندای آسمان روی لبه آن جهان خم می‌شوند. به زمین ِ گرد نگاه می‌کنند و با حسرت به مردمانِ ساده در خیابان‌های کوچکِ لاهیجان و پاریس نگاه می‌کنند. به آنها که غول نیستند ولی هر شب خوابی راحت دارند. به آنان که هر شب «عماد رام» گوش می‌کنند. به آنها که سوار تایتانیک نشده‌اند.

به آنها که اینستاگرام ندارند. به آنها که نشستن روی صندلی چوبی حقیری در بقالی‌های برازجان را به غول شدن ترجیح می‌دهند. به آنها که هر شب وقتی به خانه می‌آیند زن‌های‌شان بلند به آنها می‌گویند خسته نباشی مردِ من. مرد زمردین به حرف‌هایم گوش داد، اما نفهمید. سوار تایتانیک شد. ربودن‌ها همیشه در تایتانیک‌های درجه‌بندی شده اتفاق می‌افتد. از آن بالا غول‌های سابق همگی لب‌های‌شان را غنچه کردند و مثل اینکه شمعی را فوت کنند، کوه‌های یخی را به طرف تایتانیک فرستادند.

تایتانیک به کوه‌ها اصابت کرد. همه مُردند. مرد، زنش را از دست داد. هملت از دست رفت. تایتانیک له و لورده شد. مرد زمردین به غول‌های سابق پیوست و خودش همبازی مارکز شد. و حالا مرد زمردین هر شب روی لبه جهان می‌نشیند و حسرت‌زده به کودکان نشسته روی خاک ِ کوچه‌های بندر انزلی نگاه می‌کند. هندزفری در گوش‌هایش گذاشته است و هوای گریه همایون شجریان را گوش می‌دهد.

مُرده می‌گفت همه در کار ِ تجسم هستند. تجسم غول شدن. تجسم هیچکاک شدن. تجسم مارادونا شدن. و آه و صد آه که کاش به جای تجسم، عاشق می‌شدند... 

مُرده، شعر حافظ را بلند می‌خواند و می‌رقصید: 

«عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی»

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
  • آخرین خبرها
  • پربیننده‌ها
0.3411