+ A - تاریخ ۱۸ تیر ۱۳۹۳ - ۱۱:۳۴ کد مطلب: 88639
نسخه مناسب چاپچاپ ارسال به دوست
رامبد خانلری
نگاهی به رمان «یخ»/ صدای برف سکوت نیست، زوزه کفتار است
نگاهی به رمان «یخ»/ صدای برف سکوت نیست، زوزه کفتار است

در فصل سوم حشمدار حتی محیط داستانش را به اندازه اتاق یک کامیون محدود می‌کند و شخصیت‌ها را جزء یکی از داستان‌هایش می‌گیرد، اما با وجود همه این محدودیت‌ها بهترین فصل داستانش را می‌سازد.

برف در ادبیات داستانی ایران یک عنصر وارداتی است. شاید به این خاطر که نویسندگان مناطق سردسیر ایران یا در اقلیت بوده‌اند یا کمتر از جغرافیای محل زندگی خود در داستان‌های‌شان استفاده کرده‌اند. در داستان‌های مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری» برف و ترس ناشی از جنایت با هم ترکیب شدند و نتیجه درخشانی به دست آمد. تا آنجا که در هر داستانی که برف بارید، مخاطب وحشتزده شد و به انتظار جنایت نشست. 

«شکار کبک» نمونه موفق دیگری از همین تلفیق بود. تجربه زیستی رضا زنگی‌آبادی به او این اجازه را داد که بهتر بر جغرافیای برفی داستانش سوار باشد و با قاتل سریالی‌اش در این جغرافیا داستان بسازد، البته نباید به سادگی از این حقیقت گذشت که زنگی‌آبادی شخصیت داستانش را هم به خوبی همین جغرافیا می‌شناخت.

بیشتر داستان‌های «برف و سمفونی ابری» از طرح‌های پرواری برخوردار بودند، اما «شکار کبک» بر طرح ساده‌ای سوار بود که زنگی‌آبادی این سادگی را با توصیف خوب از جغرافیای داستان و شناساندن هوشمندانه شخصیت داستانی‌اش در بازه زمان پوشش داده بود. 

«یخ» نوشته «سینا حشمدار» یکی دیگر از همین داستان‌ها است. یکی از همین داستان‌ها که در همان چند صفحه اول آن؛ هم با سکوت و سرمای برف مواجه می‌شویم و هم با وحشت از جنایت یا جنایت‌های احتمالی که در آینده داستان به وقوع خواهد پیوست. «یخ» هم مانند «شکار کبک» عامل شگفت را از دارایی‌هایش حذف کرده است. در «یخ» هم باید آدم‌ها از آدم‌ها بترسند. حشمدار حتی بازه‌ زمانی داستانش را تا آنجایی که می‌شود تنگ گرفته است و دست خود را در داستانش بیشتر از «زنگی‌آبادی» بسته است. «یخ» در چهار فصل روایت می‌شود. روایت داستان با راوی اصلی آغاز نمی‌شود.

در حقیقت وظیفه ورود به داستان به عهده یکی از کم‌حرف‌ترین شخصیت‌های داستان است. در همان ابتدا قوانین وضع می‌شوند، مخاطب محیط داستان را می‌شناسد، مخاطب به محیط داستانش بی‌اعتماد می‌شود و بعد راوی اصلی روایت را به دست می‌گیرد. راوی هیچ‌گاه بیشتر از مخاطب نمی‌داند؛ در کنار مخاطب ایستاده و با او شروع به کشف و شهود در محیط داستانش می‌کند. شاید به همین دلیل روایت را یک نفر دیگر شروع می‌کند؛ یک نفر که محیط را خوب می‌شناسد و خوب می‌شناساند.

بزرگ‌ترین نقطه قوت «یخ» در سه فصل اول همین است؛ راویِ اول شخصی که همراه مخاطب است. این یعنی مخاطب همراه او است نتیجه می‌شود اینکه مخاطب همراه داستان است پس نتیجه می‌گیریم در سه فصل اول داستان موفقی داریم. فصل اول؛ فصل شناختن شخصیت‌ها است؛ شخصیت‌هایی که بنا به ضرورت داستان در محیط محدودی گرد هم آمده‌اند. بین شخصیت‌ها «منصور» پررنگ‌ترین است؛ شخصیتی که به «مراد» «شکار کبک» شبیه است. البته منصور از مراد آوانگاردتر و برون‌گراتر است و همین امر باعث می‌شود، بیشتر به چشم بیاید.

حتی گاهی اتمسفر داستان را به نفع خودش عوض می‌کند و سرمای طاقت‌فرسای حاکم بر محیط داستان را با گرمای کشنده عوض می‌کند. منصور با حلزون‌هایش نمونه کامل هوشمندی شرارت بار در عین پیچیدگی است (حلزون موتیف مناسبی است؛ یخ داستان همین پیچیدگی است). مانند راوی داستان «مرض حیوان» در «برف و سمفونی ابری» و مراد در «شکار کبک»، هم منصور و هم راوی آنقدر نقش‌شان را در داستان خوب بازی می‌کنند که هرکجا راوی در مقابل منصور احساس ضعف می‌کند، مخاطب هم این ناتوانی در مقابل او را احساس می‌کند.

در تقابل شخصیت‌ها داستان شکل می‌گیرد؛ راویان نامطمئنی که روایت را دست نمی‌گیرند اما به اندازه یک راوی اول شخص عدم اطمینان را به داستان تزریق می‌کنند و تعلیق می‌سازند. سازوکار داستان تا انتهای فصل سوم به این شکل است که معما ساخته می‌شود، اما لزومی به پاسخگویی به این معماها وجود ندارد، به قول «بوآلو نارسژاک» معمای زیبا احتیاجی به جواب ندارد.

قراری که داستان با مخاطب می‌گذارد هم به همین شکل است. در فصل سوم حشمدار حتی محیط داستانش را به اندازه اتاق یک کامیون محدود می‌کند و شخصیت‌ها را جزء یکی از داستان‌هایش می‌گیرد، اما با وجود همه این محدودیت‌ها بهترین فصل داستانش را می‌سازد.

حشمدار از دلهره‌ای که در فصل اول ساخته و از آرامش نسبی که با فصل دوم ایجاد کرده استفاده می‌کند و فصل سوم را با همه محدودیت‌هایی که نسبت به دو فصل پیش دارد کم‌نقص و دوست‌داشتنی روایت می‌کند. دیالوگ‌ها در فصل سوم بی‌نظیر هستند؛ استفاده از برف، سرما و صدای زوزه کفتار که به تم اصلی این گونه داستان‌ها بدل شده در این فصل به اوج خودش می‌رسد. 

فصل چهارم فصل خوبی نیست. در حقیقت باید گفت که «یخ» پایانی همسنگ تنه داستانش را ندارد. در فصل سوم قراردادهایی که به این خوبی وضع شده بودند و تا به این جای داستان مو به مو رعایت شده، نقض می‌شوند؛ پیوستگی زمان روایت از بین می‌رود و ما به آینده نامعلومی پرتاب می‌شویم، داستان در غیاب ما پیش رفته و همین غیبت ما باعث می‌شود ناگهان به داستان بی‌اعتماد شویم. در فصل چهارم راوی داستان عوض می‌شود.

این تغییر راوی به این علت انجام می‌شود که ما به‌عنوان مخاطب اطمینان‌مان را به راوی سه فصل اول از دست می‌دهیم اما این عدم اطمینان نه‌تنها کمکی به بهتر شدن داستان نمی‌کند، بلکه اولین قرارداد داستان را هم نقض می‌کند. حالا با توجه به شرایط جدید، که دلیل آمدن راوی و دلیل نماندنش برای ما مهم شده، باید جواب معماها را بدانیم؛ معماهایی که تا انتها پاسخ داده نمی‌شوند. ای کاش «یخ»، پایان شتاب‌زده‌ای نداشت. هرچند این مشکل تمام داستان‌های این سال‌های ادبیات داستانی ماست.

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
  • آخرین خبرها
  • پربیننده‌ها
صندلی جاکفشی ایکیا ایران
0.2353