+ A - تاریخ ۱۶ شهریور ۱۳۹۳ - ۱۱:۴۶ کد مطلب: 91379
نسخه مناسب چاپچاپ ارسال به دوست
میلاد ظریف
رمان مشارکت
رمان مشارکت

همین است که گاهی گیج می‌شویم، گاهی انتظارات‌مان برآورده نمی‌شود و بالعکس. تجربه‌ای که اخوت در این رمان می‌کند یک تجربه بسته‌بندی شده و مشخص نیست. منظوری در کار نیست. از این‌رو هم یک تجربه پست‌مدرنیستی است.

«مقصود بنده همین پوسته کت و کلفت کلام است که مغزی ندارد یا اگر دارد یک ذره است.»

این قسمتی از کتاب « نام‌ها و سایه‌ها»ی محمدرحیم اخوت است که قسمت آخرش را می‌توان به تمام کارهای دیگر نویسنده نسبت داد و جهان‌بینی خود و شخصیت‌های داستانی‌اش. رمان«تماشا» یک رمان پست‌مدرن فراداستان است که با قطعیت می‌توان گفت مشخصه‌های رمان‌های پست‌مدرن را داراست.

شروع کتاب با مرگ انوشیروان شهابی آغاز می‌شود. راوی به قول خودش دچار مرگ فیزیکی شده و اعتقاد دارد (در واقع خوانده‌هایش از کتابی به اسم انسان از منظری دیگر) که انسان «ابعاد وجودی دیگری دارد و کالبدهایش بعد از مرگ فیزیکی به حیات خود تا مدت‌ها ادامه می‌دهد: کالبد ذهنی و روانی و اختری.»

برای همین شهابی از این موقعیت استفاده می‌کند و ادامه حیات ذهنی‌ خودش را در کالبد ذهن، ذهن دوست نه‌چندان نزدیکش‌ـ کاتب‌ـ ادامه می‌دهد.

محمدرحیم اخوت با این شگرد به سیاق نویسنده‌های پست‌مدرن چند هدف را دنبال می‌کند. یک‌نوعی فاصله‌گذاری را شکل می‌دهد که بسیار به واقع‌نمایی داستان و مضمونی که برای داستان انتخاب کرده، کمک می‌کند. خودآگاهی که از پسِ این فاصله‌گذاری می‌آید باعث می‌شود که هم در درجه اول مضمون داستان لوس جلوه نکند و به ورطه سانتی‌مانتالیسم کشیده نشود و دو مجالی باشد برای قصه‌گویی و روایت.

قصه‌گویی که به قول شهابی می‌توان با چشم و گوش او ـ کاتب ـ ببینم و بشنوم و با دست او سرگذشت خود را بنویسم. این سیر همین گونه پیش می‌رود و شهابی داستان خودش را از زمان نوجوانی به اختصار تعریف می‌کند و داستان تا جایی پیش می‌رود که ما به تئوری عدم‌قطعیت می‌رسیم.

رمان تماشا از این منظر به نوعی به بازی تبدیل می‌شود که کاملا مشخصه رمان‌های پست‌مدرن است. در واقع بازی تبدیل می‌شود به هدف رمان. برای همین است که در سر‌تا‌سر رمان از اتفاق‌ها و نقطه‌ دراماتیک داستان عبور می‌کند و هرجا داستان می‌خواهد وارد درام شود و این پتانسیل را دارا می‌شود (مثل دلبستگی‌های شهابی در دوران جوانی) جا خالی می‌دهد و رمان از گفتنش شانه خالی می‌کند.

در عین حال رمان به‌شدت تلاش دارد تا بسیار هوشمندانه وارد گسستی که خاصیت این نوع شیوه روایت‌پردازی است، نشود؛ گسستی که خاستگاه اصلی‌اش مدرنیست‌ها بودند و پست‌مدرنیسم آمد که این گسست را با آشتی‌دادن مدرنیسم و کلاسیسم برطرف کند.

در رمان تماشا ما شمائی از داستان‌گویی کلاسیکی می‌بینیم(نمونه ناب‌ترش در رمان نام‌ها و سایه‌ها‌) و اخوت این‌بار با آوردن شعرهایی از حافظ و خیام پیوندی بین ادبیات کلاسیک و اثر خودش ایجاد کرده تا جایی که مثلا راوی با شعر خیام ارتباط تماتیک پیدا می‌کند (ص 65) و می‌گوید خیام هم مثل من به ذهن کسی رخنه کرده است.

همین است که گاهی گیج می‌شویم، گاهی انتظارات‌مان برآورده نمی‌شود و بالعکس. تجربه‌ای که اخوت در این رمان می‌کند یک تجربه بسته‌بندی شده و مشخص نیست. منظوری در کار نیست. از این‌رو هم یک تجربه پست‌مدرنیستی است.

هرجا که خواننده می‌خواهد نفس راحت بکشد و داستانی را برای خودش ترسیم کند، نویسنده زیر پای او را با آوردن روایتی دیگر و حرف دیگر خالی می‌کند. شاید بتوان رمان تماشا را یک اتفاق ذهنی دانست که هر کلمه و مفهوم و نقشی در داستان با ضدخود همراه است و در ذات خود پیچیدگی دارد.

پایان رمان هم حکایت همین عدم قطعیت است و ادامه همان اتفاق ذهنی؛ پایانی ساده و صمیمی. انگار می‌گوید زندگی همین است تماشا کردن پرندگان نشسته روی سطح آب یا به قول راوی نام‌ها و سایه‌ها دنبال مغزی نگردید. انگار که هیچ وقت داستانی شکل‌نگرفته و شهابی نامی نبوده و از همان ابتدای امر هم این کاتب بود که بر همان نیمکت نشسته. در واقع همه‌چیز بوده و نبوده. همه‌چیز هست و نیست. مثل یک جای خالی.

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
  • آخرین خبرها
  • پربیننده‌ها
0.2478